ارسال
به دوست
Search:
Advanced Search
Posted: Tuesday, August 3, 2010 - 1 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Truth
Posted: Monday, November 2, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز
سلام به همگي
پس از گران شدن قیمت نان نويسنده اقدام به تنظیم یک گزارش کرد و نظر افراد مختلف را در مورد گران شدن نرخ نان پرسید، در زیر شما پاسخ های افراد مختلف و ایضا توضیحات نويسنده را می خوانید:

 

یک عدد مرفه بی درد: «چی؟! نون؟! نون دیگه چیه؟!»، خبرنگار ما پس از انجام مصاحبه با ایشان پی برد که وی از بدو تولدش تنها بوقلمون خورده است و کلا نمی داند چیزی به اسم نان هم وجود دارد!

 

یک عدد به اصطلاح مسئول: «مگه نون گرون شده؟!»، ایشان برای خبرنگار ما توضیح دادند که تمام وقتشان را برای خدمت به مردم مشغول کار هستند و وقت رفتن به صف نانوایی و همچنین خواندن روزنامه را هم ندارند و همین الان متوجه ی گران شدن نان شده اند، ایشان قول دادند یک کمیته ی ویژه تشکیل دهند و در اسرع وقت دلایل گران شدن نان را برای مردم بازگو کنند!

 

یک به اصطلاح کارشناس امر تغذیه:«گران شدن نان منجر به پایین آمدن سطح آی کیوی جامعه می شود!»، ایشان دلیل این ادعایشان را این گونه توضیح دادند که مردم به خاطر گران شدن نان از این پس صبح ها و در هنگام خوردن صبحانه به جای آن که پنیر را لای نان بگذارند، نان را لای پنیر خواهند گذاشت و به همین دلیل مقدار مصرف پنیر بالا می رود و خوردن بیش از اندازه ی پنیر منجر به صدمات زیادی به مغز می شود،ایشان پیشنهاد دادند برای حل این معضل قیمت پنیر را هم بالا ببریم، شنیده ها حاکی از آن است که این پیشنهاد از سوی برخی مسئولین شدیدا مورد استقبال قرار گرفته است!

 

یک عدد قشر آسیب پذیر: ایشان جواب سئوال خبرنگار ما را ندادند،یکی از رهگذران ضمن این که ایشان را یک عدد قشر آسیب پذیر معرفی کرد به خبرنگار ما گفت که وی غذای اصلی اش نان بوده است و به دلیل گران شدن نان و عدم توانایی در خرید این ماده غذایی به رحمت ایزدی پیوسته است!

 

ویکتور هوگو (نویسنده ی کتاب بینوایان):«من از تمام افرادی که به نحوی در گران شدن نان دست داشته اند تشکر می کنم!»، ایشان همچنین دلیل این شادمانی را این گونه توضیح داد که با گران شدن نان دیگر مردم از این که ژان والژان یک نان بدزدد و به خاطر دزدیدن یک نان سال ها به زندان بیفتد تعجب نمی کنند و داستان بینوایان واقعی تر به نظر می رسد، ایشان در پایان صحبت هایش اظهار امیدواری کرد که برای هر چه رئال شدن داستانش روزی برسد که یک عدد بربری هم قیمت یک شمش طلا بشود!

 

یک عدد به اصطلاح فرهنگ دوست:«با بالا رفتن قیمت نان فرهنگ ما غنی تر از گذشته می شود!»،ایشان برای خبرنگار ما توضیح دادند که روند تصاعدی قیمت نان باعث می شود قیمت نان در هر روز با روز قبلش تفاوت داشته باشد و در این صورت است که ضرب المثل «نان به نرخ روز خوردن» معنا پیدا می کند، ایشان ابراز امیدواری کردند مسئولین برای معنا بخشیدن به باقی ضرب المثل ها نیز اقدامات مناسبی انجام دهند، به عنوان مثال در مجلس قانونی تصویب کنند و مرغداران را موظف نمایند که تنها در آخر پاییز جوجه هایشان را بشمرند!

 

یک عدد فروشنده ی ساندویچ:«گران شدن نان را محکوم می کنم!»، خبرنگار ما پس از ابراز شادمانی از این که بالاخره فردی را پیدا کرده است که از گران شدن نان ناراحت شده باشد دلایل این ناراحتی ساندویچ فروش را پرسید و ایشان این گونه پاسخ دادند:«اصولا همشهریان ما عادت دارند ساندویچ هایشان را دو و حتی سه نونه میل کنند و ساندویچ یه نونه به آن ها نمی چسبد،در نتیجه با توجه به گران شدن نان، قیمت ساندویچ با نون اضافه خیلی گرون شده و آنها نمی تونن ساندویچ دو و یا سه نونه بخرن و در نتیجه کلا قید خوردن ساندویچ رو می زنن و ما هم به همین دلیل کار و بارمون حسابی کساد شده!»

 

یک به اصطلاح جامعه شناس:«گران شدن نان مقام پدر را در جامعه و فرهنگ مردم بالاتر می برد!»،ایشان توضیح دادند که چون پدر نان آور خانه محسوب می شود،با بالا رفتن قیمت نان ارزش کار پدر ها نیز بهتر احساس می شود و زمانی هم که دانش آموزان در کتاب های درسی شان می خوانند «بابا نان داد!» می فهمند که با توجه به قیمت بالای نان پدر چه کار بزرگی انجام داده است!

 

من شدیدا تکذیب می کنم!،خبرنگار ما برای ایشان توضیح داد چه بخواهید،چه نخواهید،قیمت نان بالا رفته و تکذیب کردن شما برای مردم نان نمی شود،البته ایشان هیچ پاسخی به این گفته ی خبرنگار ما ندادند،لازم به ذکر است که ایشان حتی خودشان را هم معرفی نکردند!

 

Posted: Tuesday, October 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Truth

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد .

هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد  و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود

در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد

Posted: Tuesday, October 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: کاش همه اینجوری بودیم

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

 

 

 

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

 

  

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 

  

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 

  

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

 

 

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

 

  

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 

  

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

 

 

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

 

 

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 

 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

Posted: Tuesday, October 27, 2009 - 1 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Truth

*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
 

خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
 

خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است. 
 

و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم

چه شود آخر کار

و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف

که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب

*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*
 

خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست
آوردنی است.


*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
 

خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد


*من از خدا خواستم تا از درد ها
 آزادم سازد*
 

خدا گفت : نه
 درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.


*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
 

خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.


*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
 

خدا گفت : نه
  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری


*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست
داشته باشم*
 

   خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
   امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده.

*داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت*

 

Posted: Sunday, September 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :” نه اینجا نیست… اینا بچه های کارشناسی ارشدن
خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!
خر کبف یعنی اینکه یه لپ تاپ می گیری دستت اما ۲ قرون سواد نداری بهت بگن آقای مهندس!
خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای دکتر!
خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه!
خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی!
خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت بچرخی!
خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده!
خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!
خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه!
خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!
خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی!
خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!)
خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه!
خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: “از قیافه تون معلومه که
دانشجویین!”
خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!
خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!
خر کیف یعنی بین کلاس ۱۲ تا ۲ و کلاس ۲ تا ۴ خودتو به یک آدم اهل رو درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری!
خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده!
خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیشتر شه!
خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده!
خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره

در آخرم هر کی نفهمیده بگه بازم توضیح بدم :)

Posted: Sunday, September 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!

من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم،توپولف!

کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!

قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس

می‌پری پر می زنی روی هوا عین خروس!

بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-

بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!

قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی وقت فرود

گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود

می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود

چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی

یا می‌ری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی

زودی مشهور می‌شی، رو جلد مجلّه می شینی

پی گیرعکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا

بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!

می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا

واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!

یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی

کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟

ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی

خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد میکنی

بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

Posted: Monday, August 10, 2009 - 3 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

سلام....

آره آقا جون ... گير ميديم ! alt

به خانمهاي متاهل يا خانواده دار !!!

البته خانواده در جاهايي مثل فرحزاد و دربند و دركه و فشم و اينا كه ميدونيد چه معني داره!؟ alt ما كه نديديم تاحالا altalt { به جون ننجون مهدي} alt !!!  اونايي كه با خانواده ميرن بهتر ميدونند alt)

در اين نوشته گير ميدهيم به كارهايي كه خانمهاي متاهل (يعني شوهر دار) يا متنامزد (يعني نامزد دار) يا متزايد (يعني زيد دار alt اه اه چه اسم ضايعي هست اين زيد!؟) يا متجانس (يعني .... بماند alt) و ... نبايد انجام دهند تا طرف بپره !!!

جان؟! alt

كجا بپره ؟!

بغل من؟

نه آقا جون خجالت بكش ... alt

بپره يعني بره با يكي ديگه دوستي و صفا و صميميت و خلوت و اينا ... كنه و گند بزنه به يك زندگي يا يك رابطه يواشكي و يا زين الدين زيدان بازي مخفيانه و ...

 اين ايميل رو خانومها حتما پرينت بگيرند و حفظ كنند !!

  ولي مطمئن باشيد دونه به دونه اش روانشناسي شده ... به جون خودم

نكنيد اين چند كار رو حاج خانومها تا ديگه بهتون گير ندم 

 در متن زير منظور از طرف عبارات زير ميباشد :

شوهر ، همسر ،‌ نامزد ،‌ زيد ، بي اف (Bf) ، جاست فرند (Just Friend) ، چيز فرند ! و ... كه در همه موارد مرد ميباشد alt !!

 

 

 

 جاروبرقي کشيدن در وقتي که وقتش نيست!
ساعت 8 شب است، طرف از محل کار به خانه برگشته و روي کاناپه در حال استراحت و تماشاي تلويزيون است. شما که تا به حال مشغول امور ديگر بوده‌ايد حال اين فرصت را پيدا کرده‌ايد که خانه را کمي جارو بکشيد، پس با کمال احترام از طرف مي‌خواهيد دقيقه‌اي برو بچز را زير نظر بگيرد و پاهايش را بلند کند تا خانه را جارو بکشيد اما متوجه عصبانيت طرف مي‌شويد.

بهترين راه اين است که به او حق داده و جارو کشيدن را به فردا موکول کنيد.

 
 غرغر کردن موقعي که او دارد فوتبال مي‌بيند
امروز بعد از ظهر از تلويزيون مسابقه فوتبال تيم مورد علاقه طرف پخش مي‌شود. اما شما از فوتبال يا تيم مورد علاقه او متنفريد، بنابراين مدام در حالي که او در حال تماشاي تلويزيون است در خانه راه مي‌رويد، غرغر مي‌کنيد و از تيم او يا حتي تماشاي فوتبالش ايراد مي‌گيريد. او که از کار شما کلافه شده ممکن است کاملا محترمانه از شما بخواهد ساکت باشيد. نبايد از عکس‌العمل طرف ناراحت شويد. فراموش نکنيد در يک خانواده هر کسي حق دارد به علايق خود مشغول شود، اگر شما فوتبال دوست نداريد بهتر است آن ساعت براي گردش با دوستانتان قرار بگذاريد يا به خريد برويد.
 
 

مخصوصا سر بازي استقلال و پرسپوليس alt

 
 بگو منو دوست داري بگو !
به رستوران رفته‌ايد و ساعات بسيار خوبي را با هم گذرانده‌ايد. حال به خانه برمي‌گرديد و در کنار طرف که مشغول تماشاي تلويزيون است مي‌نشينيد و شروع مي‌کنيد به پرسيدن سوالات رمانتيک نظير «چه ‌قدر من رو دوست داري؟» ممکن است ابتدا طرف با گفتن يک يا دو جمله احساسش را به شما بيان مي‌کند اما اگر سوالات ادامه يابد، ساکت مي شود و شما گمان ميکنيد به شما بي‌علاقه است يا حوصله‌تان را ندارد. پرسيدن سوالات عاشقانه خوب است اما هر چيز زماني دارد.

 بابا بخدا اين رمانتيك بازي ها آخر عاقبتي جز اين جمله وسط بحث و دعوا نداره :

بكش بيرون از ما بابا !!! alt


 
 کي بود؟ چي بود؟ کجا بودي؟
«کي بود زنگ زد؟» «چي مي‌خواست؟» «خوب تو بهش چه گفتي؟»
گاهي اوقات زنان بدون آنکه منظور خاصي داشته باشند، طرف را بيش از حد سوال پيچ مي‌کنند. در اينجاست که صبر طرف ممکن است تمام شود. فراموش نکنيد بهترين کار اين است که هرگز خيلي در کارهاي طرف دخالت نکنيد. اجازه دهيد هر فردي زندگي شخصي خود را داشته باشد. وقتي اجازه مي‌دهيد طرف در زندگي شخصي‌اش رازهايي را براي خود نگه دارد، زندگي مشترک شما باثبات‌تر خواهد بود.
 


 ادب کردن طرف
گاهي زنان با طرف خود مثل کودکان برخورد مي‌کنند. مثلا مدام به او يادآوري مي‌کنند که به دندانپزشک مراجعه کند. فراموش نکند نان بخرد. روغن ماشين‌ را چک کند و... اين حرف‌ها تنها مي‌تواند سبب عصباني شدن طرف شود. او ازدواج نکرده تا کسي همانند مادرش مدام او را نصيحت کند. اگر کاري را فراموش مي‌کند تنها يک بار به او گوشزد کنيد و قبل از آنکه نظرتان را در مورد کاري بدهيد، منتظر شويد تا خود او درباره آن صحبت کند يا نظرتان را بخواهد.

 والا به خدا alt

  افتادن از آن طرف بام  !
مدام به طرف زنگ مي‌زنيد، مي‌خواهيد تنها با او بيرون برويد و دوري‌اش را نمي‌توانيد تحمل کنيد؟ مردان شايد در ماه‌هاي اول ازدواج اين روند را تحمل کند اما بعد از اين عادت شما عصباني خواهند شد. اجازه بدهيد ساعاتي از روز را به حال خودش باشد و همراه با همکارانش ساعاتي را خوش بگذراند.

 

(خدا از دهنت بشنوه )
 
 

جمله فوق داخل پرانتز هم اكنون از زبان بيش از 1000 هزار هزار نفر از آقايون در اومده ... مگه نه؟ alt

 
 

 

  الان ميام!
ساعت 8 به تولد يکي از دوستان طرف دعوت شده‌ايد و با آنکه طرف نيم ساعت است آماده روي کاناپه نشسته. شما هنوز به دنبال اين هستيد که چه روسري با پيراهن‌تان جور است و او مدام تکرار مي‌کند که زود باش، همين لباس خوب است و...  شما هم هي ميگيد الان ميام تا آنکه در نهايت از دست شما عصباني مي‌شود. بهترين کار اين است که شما يک يا دو ساعت پيش از ساعت مقرر انجام کارهاي خود را آغاز کنيد تا وقتي او آماده مي‌شود شما ديگر کاري براي انجام دادن نداشته باشيد.

 
 

 

 انتقاد از مادرشوهر
«مادرت را خيلي دوست دارم ولي بهتر بود قبل از آنکه بيان حداقل اول زنگ مي‌زدند.» شايد حق با شما باشد ولي حتي يک انتقاد محترمانه از مادر همسر يا طرف ممکن است او را ناراحت کند. اگر مي‌خواهيد در ديد طرف و خانواده‌اش بهترين باشيد هرگز از مادر همسرتان ايراد نگيرد.

 خب اين هم از 8 مورد مهم در روابط شما ... alt

انشاالله كه مورد استفاده قرار بگيره چون تجربه عملي هم بوده و به عينه موارد ديده شده ! alt

شاد باشيد و لذت ببريد از زندگيتون alt

Posted: Sunday, August 9, 2009 - 2 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

 

سلام....
امروز معادله عجيب و غريبي راجع به مرد و زن و الاغ يافتم كه بسيار سوژه و خنده داره !! alt
 
فقط قبل از خوندنش عذر خواهي من رو بپذيريد و بدونيد كه اين معادله جز طنز و جوك هيچ منظور و يا هدفي ندارد ! alt باز فردا يه عده نيان به خودشون بگيرن و...
 
البته خودتون هم پايان این طنز به عجيب بودن اين معادله بسيار ميخنديد  ... به شرط اينكه رياضيتون خوب باشه alt
  
 
 
معادله 1
 
انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح
الاغ = خواب + خوراک
 
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
 
وبنابرین
تفريح – انسان = الاغ + کار
 
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند
 
*****
 
معادله ۲
 
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
 
پس
مرد = الاغ + درآمد
 
و بنابرین
درآمد – مرد = الاغ
 
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغ
 
*****
 
 معادله ۳
 
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
 
پس
زن = الاغ + خرج پول
 
 وبنابرین
خرج پول – زن= الاغ
 
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کند = الاغ
 
 
*****
 
 
نتیجه گیری:
 
از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند
 
پس:
 فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبدیل به الاغ شوند..
 و
 فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.
 
بنابرین داریم ...
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
 
 
و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:
مرد + زن = ۲الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند!
 
Posted: Sunday, August 9, 2009 - 1 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

اگر شما ذاتا" انسان با کلاسي هستيد که هيچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتي براي نشان دادن اين موضوع استفاده کنيد . شايد باورتان نشود ولي شما مي توانيد از جراحت خود نيز براي کلاس گذاشتن استفاده کنيد فقط کافيست جواب هاي زير را با اندکي قيافه موجه بيان کنيد:

 

اگر شصت پاي شما زير اجاق گاز گير کرده و شما ان را باند پيچي کرده ايد هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : "موقع تکان دادن پيانوي بابام پام مونده زيرش"

اگر صورت شما بر اثر جوشکاري زير آفتاب سوخته بايد بگوييد : "از اسکي آخر هفته نمي توانم بگذرم"

اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوي مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم"

اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان کنيد : "ديشب با قهوه جوش اينجوري شد"

اگر بر اثر ضربه ي چکش ناخن شما شکسته بايد بگوييد : "به سيم گيتارم گير گير کرده"

اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپني زير چشم شما کبود شده جوابتان اين باشد : "چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد"

اگر صورت شما بر اثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود کنيد: "که خواهرتان از هلند شکلات زيادي اورده است"

اگر ميني بوس شما در جاده خاکي چپ کرد و حسابي مجروح شديد بسيار عصباني بگوييد : "الکي مي گويند زانتيا ايربگ داره "

اگر کف دست شما به قوري سماور چسبيد بگوييد:"حواسم نبود ميله ي شومينه زيادي داغ شد"

اگر موها و ابروهاي شما در چهار شنبه سوري سوخت جواب دهيد:"بچه همسايه را از ميان شعله هاي آتش بيرون کشيدم!

Posted: Sunday, August 9, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Truth

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

 شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

  استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

  شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...

  سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

  سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

 

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

  سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند!

اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...

Posted: Saturday, August 8, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Music Lyrics
You Are Not Alone
Michael Jackson
 
Another day has gone
I'm still all alone
How could this be
You're not here with me
You never said goodbye
Someone tell me why
Did you have to go
And leave my world so cold

Everyday I sit and ask myself
How did love slip away
Something whispers in my ear and says
That you are not alone
I am here with you
Though you're far away
I am here to stay

But you are not alone
I am here with you
Though we're far apart
You're always in my heart
You are not alone

lone, Lone
Why, Lone

Just the other night
I thought I heard you cry
Asking me to come
And hold you in my arms
I can hear your prayers
Your burdens I will bear
But first I need your hand
Then forever can begin

Everyday I sit and ask myself
How did love slip away
Something whispers in my ear and says
That you are not alone
For I am here with you
Though you're far away
I am here to stay
For you are not alone
For i am here with you
Though we're far apart
You're always in my heart
For you are not alone

Whisper three words and I'll come runnin'
And girl you know that I'll be there
I'll be there

You are not alone
I am here with you
Though you're far away
I am here to stay
You are not alone
I am here with you
Though we're far apart
You're always in my heart

You are not alone
For I am here with you
Though you're far away
I am here to stay

For you are not alone
For I am here with you
Though we're far apart
You're always in my heart

For you are not alone

 

Posted: Saturday, August 8, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Music Lyrics
Stranger In Moscow
Michael Jackson
 
I was wandering in the rain
Mask of life, feelin' insane
Swift and sudden fall from grace
Sunny days seem far away
Kremlin's shadow belittlin' me
Stalin's tomb won't let me be
On and on and on it came
Wish the rain would just let me

How does it feel (How does it feel)
How does it feel
How does it feel
When you're alone
And you're cold inside

Here abandoned in my fame
Armageddon of the brain
KGB was doggin' me
Take my name and just let me be
Then a begger boy called my name
Happy days will drown the pain
On and on and on it came
And again, and again, and again...
Take my name and just let me be

How does it feel (How does it feel)
How does it feel
How does it feel
How does it feel
How does it feel (How does it feel now)
How does it feel
How does it feel
When you're alone
And you're cold inside

Like stranger in Moscow
(Lord I must say)
Like stranger in Moscow
(Lord I must say)
We're talkin' danger
We're talkin' danger, baby
Like stranger in Moscow
We're talkin' danger
We're talkin' danger, baby
Like stranger in Moscow
I'm livin' lonely
I'm livin' lonely, baby
Stranger in Moscow

[KGB interrogator - Russian to English Translation]
"Why have you come from the West?
Confess! To steal the great achievments of
the people, the accomplishments of the workers..."

 

Posted: Saturday, August 8, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Music Lyrics
You Rock My World
Michael Jackson
 
 

 

Ho...oh...

My life will never be the same
'Cause girl, you came and changed
The way I walk
The way I talk

I cannot explain the things I feel for you
But girl, you know it's true
Stay with me, fulfill my dreams
And I'll be all you'll need

Oh, oh, oh, oh, ooh, it feels so right (Girl)
I've searched for the perfect love all my life (All my
life)
Oh, oh, oh, oh, ooh, it feels like I (Like I)
Have finally found her perfect love is mine (See, I
finally found, come on, girl)

You rocked my world, you know you did
And everything I'm gonna give (You rocked my world)
the rarest love who'd think I'd find
Someone like you to call mine (You rocked my world)

You rocked my world, you know you did (Girl)
And everything I'm gonna give (I want you, girl)
the rarest love who'd think I'd find
Someone like you to call mine

In time I knew that love would bring
This happiness to me
I tried to keep my sanity
I waited patiently

Girl, you know it seems
My life is fully complete
Our love is true because of you
You're doin' what you do

Oh, oh, oh, oh, who'd think that I (Oh)
Have finally found the perfect love I searched for all
my life (Searched for all my life)
Oh, oh, oh, oh, who'd think I'd find(Whoa...oh...oh...)
Such a perfect love that's awesomely so right (Whoa, girl)

You rocked my world, you know you did (Come on, come
on, come on, come on)
And everything I'm gonna give
the rarest love who'd think I'd find(Girl)
Someone like you to call mine (You rocked my world)

You rocked my world (You rocked my world), you know
you did
And everything I'm gonna give (Girl, girl, girl)
the rarest love who'd think I'd find
Someone like you to call mine (Girl)

You rocked my world, you know you did (Oh)
And everything I'm gonna give (You rocked my world)
And there ain't nothing we could find
Someone like you to call mine

You rocked my world (Oh...), you know you did
And everything I'm gonna give (To rock my world)
And there ain't nothing we could find
Someone like you to call mine

Girl, I know that this is love
I felt the magic all in the air
And girl, I'll never get enough
That's why I always have to have you here, hoo

You rocked my world (You rocked my world), you know
you did
And everything I'm gonna give (Look what you did to
me, baby, yeah)
the rarest love Yeah, yeah) who'd think I'd find
Someone like you to call mine (You rocked my world)

You rocked my world, you know you did (Know you did,
baby)
And everything I'm gonna give (Cause you rocked my 
world)
the rarest love who'd think I'd find (Hoo, hoo)
Someone like you to call mine

(You rocked my world)
You rocked my world, you know you did
(The way you talk to me, the way you're lovin me) 
(The way you give it to me)

You rocked my world, you know you did
(Give it to me)
(Yeah, yeah, yeah...yeah...ooh)
You rocked my world (You rocked my world), you know
you did
(You rocked my world, you rocked my world)

(Come on, girl) You rocked my world (Come on, girl),
you know you did
(Baby, baby, baby)
And everything I'm gonna give
the rarest love who'd think I'd find
Someone like you to call mine

You rocked my world, you know you did
And everything I'm gonna give
the rarest love who'd think I'd find
Someone like you to call mine

 

 

 

Posted: Tuesday, August 4, 2009 - 2 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

نوجوانی : وقت و انرژی دارید اما پول ندارید

میانسالی : پول و انرژی دارید اما وقت ندارید

پیری : پول و وقت دارید اما انرژی ندارید

Posted: Tuesday, August 4, 2009 - 1 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Truth

 

خبرگزاری مهر - گروه فناوریهای نوین: لیست دیوانه ترین دانشمندان جهان که توسط نشریه ای علمی منتشر شده است به معرفی 10 نفر از نابغه های تاریخ بشر می پردازد که در عین ارائه ابداعاتی که حیات بشر را متحول کرده اند از خصوصیات رفتاری عجیبی نیز برخوردار بوده اند.

 

به گزارش خبرگزاری مهر، دانشمندان بزرگی که نام آنها در تاریخ بشر به عنوان بزرگترینها به ثبت رسیده است در زمان حیات خود نسبت به دیگر افراد به گونه ای غیرعادی به شمار می آمده اند. این افراد با هوش بسیار بالای خود نه تنها طرحی جدید و گاه غیرعادی را به زندگی بشر افزودند، بلکه دیدگاه انسان نسبت به جهان را به طور کل تغییر دادند.

 

نشریه علمی لایوساینس به منظور معرفی این افراد که در دوره خود از برترینها به شمار می رفته اند، طی گزارشی جالب لیست 10 نفر از این دانشمندان که به دلیل بالا بودن بیش از حد سطح هوشی از نظر بسیاری از افراد زمان خود دیوانه به شمار می رفته اند را با عنوان "لیست 10 تن از دیوانه ترین دانشمندان جهان" منتشر کرده است.

 

یوهان کونراد دیپل: وی در کشور آلمان و در قلعه ای به نام فرانکشتاین متولد شده و رشد کرد. در قرن 17 میلادی وی به عنوان یک شیمی دان موفق به ابداع رنگدانه آبی پروس یکی از اولین رنگهای شیمیایی ترکیبی در جهان شد. اما اصلی ترین و بی پایان ترین تلاش وی که شهرت زیادی را نیز برایش به ارمغان آورد تلاش برای کشف اکسیر حیات یا نامیرایی است. شایعاتی که درباره آزمایشهای وی بر روی اجساد انسانها وجود داشته است الهام بخش شکل گیری شخصیت افسانه ای داستان فرانکشتاین بوده است.

وارنر ون براون: وی در سن 12 سالگی قطار اسباب بازیش را از ترقه پر کرده و در میان خیابانی شلوغ در آلمان منفجر کرد. این عمل نشانه از پدیده ای بود که در آینده در حال وقوع بود. وی در نهایت به عنوان مغز برنامه های موشکی V-2 هیتلر به عنوان اسیر جنگی به زندان افتاد و سپس راه خود را به سوی فضا و اکتشافات فضایی باز کرد. وی در حالیکه در برنامه های فضایی آمریکا دست داشت به عنوان استاد فلسفه و غواصی نیز مشغول به کار بود.

رابرت آپنهایمر: رئیس پروژه منهتن که به منظور تولید اولین بمب اتمی جهان راه اندازی شده بود، هرگز در ابراز احساس خود در رابطه با جامعه گرایی و حس کشمکش و ناسازگاری درباره بمباران اتمی ابایی نداشت. به طوریکه تمامی نیروی سیاسی و دانشگاهی خود را بر روی این موضوعات متمرکز کرد. وی با وجود این مجادله ها و درگیریها به عنوان مردی شناخته می شود که زبانهای آلمانی و هندی را تنها به این منظور آموخت تا در هنگام آزمایش اولین بمب اتم خود قسمتهایی از کتاب مقدس هندوها را به عنوان خطابه بیان کند.

فریمن دیسون: وی در زمینه های علم فیزیک و نویسندگی داستانهای علمی تخیلی بسیار چیره دست بوده است. دیسون در سال 1960 نظریه ای را مبنی بر نیاز انسان در تولید لایه ای محافظتی برای محاصره منظومه خورشیدی و حداکثر استفاده از نور خورشید ارائه کرد. این لایه اکنون با عنوان لایه دیسون شناسایی می شود. دیسون عمیقا به حیات ماورایی اعتقاد داشته و بر این باور بود انسان طی چند دهه آینده قادر به برقراری ارتباط با موجودات ماورائی خواهد بود.

ریچارد فین مان: وی نیز یکی از نابغه هایی بود که در پروژه منهتن حضور موثری داشته و در تیم نخبه هایی بود که بمب اتم را تولید کردند. فین مان یکی از مهمترین دانشمندان قرن بیستم میلادی به شمار می رود. وی در کنار مشغله خود به عنوان یک فیزیکدان به موسیقی و طبیعت علاقه بسیاری داشت و موفق به رمزگشایی خط هیروگلیف مایانها شده بود.

جک پارسونز: وی در عین حال که از پایه گذاران لابراتوار رانشی جت به شمار می رود به صورت مداوم به تمرین جادو و جادوگری می پرداخته است. این دانشمند مرموز و فعال در زمینه علوم فضایی از تحصیلات رسمی برخوردار نبود و در عین حال ریاست تولید راکتی سوختی برای هدایت ایالات متحده به فضا را در دست داشت. وی طی حادثه ای ناگوار در حال انجام آزمایشهایی در محل سکونت خود در اثر انفجاری بزرگ از دنیا رفت.

جیمز لاولاک: این دانشمند زیست محیطی مدرن و مخترع فرضیه بزرگ جهان ابر ارگانیسم، در ارائه پیش بینی های وحشتناک درباره تغییرات جوی شهرت زیادی داشته است که اکنون می توان به خوبی دید بسیاری از پیش بینی های وی به حقیقت پیوسته اند. بر اساس پیش بینی وی مرگ تدریجی در حدود 80 درصد از جمعیت بشر تا سال 2100 امری اجتناب ناپذیر خواهد بود.

نیکولا تسلا: تسلا فردی است که در هنگام روشن کردن یک سوئیچ بزرگ الکتریکی باید تصویر وی را در ذهن داشت. وی به عنوان مخترع رادیوی بی سیم و ژنراتورهای AC که کلید آغاز عصر الکتریک به شمار می رود، شناخته می شود. وی همچنین به عنوان نابغه دیوانه نیز شناخته می شد زیرا بسیار کم خوابیده و از بدن خود به عنوان ابزاری رسانا برای نمایش دستاوردهایش در جمع استفاده می کرد.

لئوناردو داوینچی: این دانشمند و نقاش محبوب ایتالیایی به گونه ای از میان تمامی شاهکارهای دوران رنسانس این فرصت را پیدا می کرد تا به جهان نامتعارف نیز سرکی بکشد. در کتاب طراحیهای این دانشمند ایتالیایی که اکثرا به صورت قرینه نگاشته شده، سرزمین عجایبی از ماشینها و طراحی های شگفت انگیز نهفته است که بسیاری از آنها نهفته باقی مانده و برخی از آنها از جمله طرح هلی کوپتر اولیه وی قرنها بعد به واقعیت تبدیل شد.

آلبرت اینشتین: وی به طور قطع با ارائه نظریات فیزیکی متعددی که جهان را متحول ساخته از نابغه ترینهای این لیست 10 نفره به شمار می رود. وی علم فیزیک را با ارائه نظریه نسبیت احیا کرده و در زمینه های گرانش و کوانتم به موفقیتهای زیادی دست یافت. وی همچنین به مسابقه دادن با قایق بادی اش در روزهای بدون باد تنها به منظور قدرت نمایی بسیار علاقه مند بود.

 

Posted: Monday, August 3, 2009 - 2 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Truth

 

«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...
 وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.
 اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.
 

 

  مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
   سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
  امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
 اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :
 همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!
در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...
 
 از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي 

 

Posted: Saturday, August 1, 2009 - 2 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

مثلا مقدمه: مامانم همیشه میگه: «اصولا زن موجود خوبیست مگر آنكه عكسش ثابت شود!بابامم میگه: «تاریخ نشون داده كه نیمی از جنایات و كشت و كشتارهای بزرگ جهان زیر سر زن‌های پلید یا دست كم به خاطر رسیدن رجال عاشق به وجود نحس آنهاست!» ولی من نه حرف مامانمو را تصدیق می‌كنم و نه حتی حرف بابارو... هر دوی آنها یك جوری با تصعب جنسیتی به قضیه نگاه ‌می‌كنن، هرچند كه اگر راست و حسینی كلاهمونو  قاضی كنیم، درمی‌یابیم كه پدرم پر‌‌بدك هم نگفته است! همین «اسكندر» گور به گور شده... فكر می‌كنین برای چی انقدر جنجال و آشوب درست كرد؟! خب معلومه دیگه... برای «تائیس» ایكبیری گیس‌بریده! بگذریم... به قول «سهراب سپهری»: كار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. بنابراین زودتر می‌رویم سر اصل مطلب یعنی می‌رویم به 100 سال بعد: سال 1488 و آون‌وقت با یك آدم عادل مثل «فردوسی‌پور» می‌نشینیم و نظاره می‌كنیم كه: چه می‌كنند این زن‌ها!

 

زن سیاسی:

شك نداشته باشید كه تا 100 سال بعد رئیس‌جمهور ایران یك زن خواهد بود! حتی اگر رقبای مذكر آنها وعدۀ ماهی  Xهزار تومان را بدهند یا بخواهند سربازی را به شغل تبدیل كنند یا با شعار دولت فرهنگی و فرهنگ غیردولتی جلو بیایند و بالاخره حتی اگر دست به افشاگری بزنند!

چند وقت پیش هم نبیرۀ «نوسترداموس» كه اتفاقا خودش هم یك زن است، در اینباره با شبكۀ  BBC Persian گفت و گو كرده و فرموده است: «رئیس‌جمهور ایران در سال 1488 بدون تردید زنی است با مانتو، روسری و كیف و كفش شكلاتی!»

 

زن فرهنگی_ادبی_هنری:

@ تمامی اساتید دانشگاه‌ها، معلمان و دبیران مدارس كلهم در یك طرح غنی‌سازی(!) تبدیل به زنان تخصیلكرده و حق‌ ضایع شده_این تركیب كاملا جدید و ساختگی است!_ می‌شوند و یك مصوبه هم منتشر می‌كنند كه: «مردها به هیچ‌وجه حق تدریس در هیچ‌ مكان عملی را نخواهند داشت؛ حتی شما شوهر عزیز!»

@‌ پرفروش ترین كتاب سال 1488 رمانی است به قلم زنی مثلا به نام «بلقیس پیرزاد»! محتوای این كتاب هم احتمالا دربارۀ این است كه: «من بعد مردها باید تمام كارهای خانه را انجام بدهند و زن‌ها حتی نباید زحمت خاموش كردن یك چراغ_با توجه به سال الگوی مصرف: ترجیحا كم‌مصرف!_ را به خودشان بدهند! چه معنی داره آخه؟! دِ هَه...!»

@ نسل كارگردان‌های مرد به طور كل منقرض می‌شود! چون زن‌ها در یك اقدام ضربتی روی سینمای ایران چنبره می‌زنند و برای لحظه‌ای حتی از جای خود تكان نمی‌خورند. به نظر می‌رسد كه حتی «اصغر فرهادی» _كه تا آنموقع برای خودش بیش‌تر از اینی كه هست، كسی شده_ با تهدید جدی یكی از كارگردان‌‌های مدعی فمنیستی _كه ظاهرا معروفترین فیلمش هم «شوهر بس!» است_ برای حفظ جان خودش از این عرصۀ زنانه كنار می‌كشد!

 

 زن اجتماعی:

مهریۀ زنان به احترام «رابعه بنت كعب»_از شاعران مونث قرن چهارم_ به اندازۀ سن شاعرۀ مذكوره تا سال 1488 محسوب می‌گردد! عروسی زنان تنها در برج میلاد، ایفل و امثالهم برگزار می‌شود و بالاخره اینكه تمامی مردها خانه‌دار و منزوی و تمامی زن‌ها به شدت اجتماعی و به شدت كارمند می‌شوند. با این وجود اصلا بعید نیست كه تا 100 سال بعد، با توجه به پیشرفت علم پزشكی، دنیا وارونه بشود و من بعد حتی مردها به جای زن‌ها وضع حمل كنند!

زن فضایی:

«انوشه انصاری» با نگارش مقاله‌ای با عنوان همه‌ جای جهان سرای زن است! موفق به دریافت جایزۀ نوبل می‌شود و سپس با پولی كه از این جایزه به دست آورده و همچنین اموال منقول و غیرمنقول(!) خودش و همسرش همۀ سیاره‌های فضایی را خریداری می‌كند و حتی نام برخی از سیاره‌ها را كه زمخت و مذكر به نظر می‌رسند مثل «مریخ» یا «پلوتون» به «آرمیتا» و «ایلگار» تغییر می‌دهد!

مثلا موخره: لازم به ذكر است كه نویسندۀ این مطلب می‌توانست زن هزار و چهارصد و هشتاد و هشتی را در خیلی دیگر از زمینه‌های دیگر هم تصور كند اما واقعیت این است كه تا همین الانش هم هیچ تضمینی برای حفظ جان وی داده نشده و بدیهی است كه بیش از این دلش نمی‌خواهد با زبان سرخش، سر شو را به باد بده

Posted: Saturday, August 1, 2009 - 1 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

ضدحال یعنی وقتی یه قرار لطیف تو اینترنت داری connect نشی!
ضدحال یعنی وقتی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضدحال یعنی بعد از کلی مصیبت که بابات برات موبایل ثبت نام کرده همه سیمکارتا بیاد جز مال تو!
ضدحال یعنی روز تولدت bf-ات جلوی دوستات فقط یه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی!
ضدحال یعنی gf-تو بیرون با یه پسر دیگه ببینن!
ضدحال یعنی یه جلسه سر کلاس نری فقط همون یه جلسه استاد حضور غیاب کنه!
ضدحال یعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال یعنی یه هفته قبل از اینکه جشن تولد بگیری خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال یعنی قبض تلفن بیاد ....... تومن!
ضدحال یعنی بعد از کلی مخ زدن تو اینترنت همینکه بیای به نتیجه برسی اشتراکت تموم بشه !
ضدحال یعنی با.۹.۷۵ افتادن!
ضد حال یعنی یه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه!
ضدحال یعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نیاد!
ضدحال یعنی شرطی بیدل بزنی امتیازت بشه ۲۵!
ضدحال یعنی بعد اینکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال یعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پریز برق!
ضد حال یعنی بری عروسی خانمها و اقایون جدا باشن!
ضدحال یعنی تو اتاقت فیلم نگاه میکنی همینکه میرسه جای.........مامان بیاد تو!
ضدحال یعنی history پاک نکنی همه ایمیلاتو داداشه فضولت بخونه!
ضدحال یعنی نفر ۱۱کنکور شدن!
ضدحال یعنی کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال یعنی کاندید شدن رفسنجانی برای انتخابات مجلس!
ضدحال یعنی خواننده شدن میناوند!
ضدحال یعنی حسنی امام جمعه ارومیه!
ضدحال یعنی پژو RD!
ضدحال یعنی فیلم ژاپنی!
.ضدحال یعنی id caller داشتن!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰!
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی با gf-ات بری کافیشاپ دخترخالتو ببینی!
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی!
ضدحال یعنی درس رو بلد نباشی و پنج دقیقه مونده به زنگ تفریح استاد اسمتو صدا کنه!
ضدحال یعنی چند قدمی خط پایان مسابقه دو به زمین بیفتی و آخر بشی!
ضدحال یعنی روز آخر خدمت سربازی اضافه خدمت بخوری!
ضدحال یعنی سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه !

Posted: Friday, July 31, 2009 - 1 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

متاسفانه تا حالا کسی از مردا بیکار نبوده که بشینه قوانین مردونه رو  رو کاغذ بیاره تا شماها (خانوم هاشون) براحتی بفهمین و درکشون کنین، خوشبختانه از اون جایی که بیکار شدم تصمیم گرفتم این قوانین رو به رشته تحریر در بیاورم تا لا اقل یه لطفی در حق شماها و شوهراتون کرده باشم، به امید اینکه بهشون عمل کنید: لطفا دقت کنید که هیچ کدوم از این قوانین برتری نسبی به دیگری ندارن:


 مردها نمیتونن فکر کسی رو بخونن.


 دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بدید همینطور بمونه.


 خرید کردن، مسابقه فوتبال نیست. و امکان نداره که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.


 گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد.


 لطفا چیزی رو که می خواهید، واضح بگید. اجازه بدید کمی روشن تر بگم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگید.


 "بله" یا "خیر" بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.


 لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاریه که ما مردا انجام میدیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.


 سردردی که هفده ماهه داره شمارو آزار میده یک مشکل واقعیه لطفا یک پزشک رو ببینید.


 هر مطلبی که شیش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.


 اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالا هستید. لطفا از ما نپرسید.


 اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشه دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکنه منظور ما اوون یکی برداشت بوده. نه اینی که شما رو عصبانی کرده.


 شما میتونید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدیم یا بهمون بگید که چطوری انجامش بدیم. نه هر دوش. اگر شما از قبل میدونید که چطوری میشه اوون کار رو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شید.


 کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر رو بهش یاد بدن. ما هم همینطور.


 تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقا مثل ویندوز default . برای ما هلو یک میوه است نه رنگ. پرتقال هم یک جور میوه است نه رنگ. ما واقعا نمی فهمیم رنگ پوست پیازی یعنی چی.


 اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگید "هیچی" ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ما میدونیم که شما دروغ میگید اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بیاره.


 وقتی ما دوتایی قراره بریم جایی، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگه … اینو واقعا میگم.


 شما به اندازه ی کافی لباس دارید.


 شما کفش، زیادی هم دارید.


 من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرمه خوب.

Posted: Tuesday, July 28, 2009 - 1 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

 

اگه به جام جهاني میرفتیم .....

احتمال اول: الف.ق در مصاحبه مطبوعاتي پس از بازي مي گفت: من هر روز صبح به بازيکنانم يک ليوان شير مي دادم، آنها دل شير داشتند، من به اونها «سازمانداري» ياد دادم، من کارم خيلي درسته، قول مي دم توي آفريقا هم شيرهاي آفريقايي رو بخوريم!!
 
احتمال دوم: ع.د هم پس از شنيدن خبر صعود تيم ملي مصاحبه اي اين چنيني انجام مي داد: چارچوب تيم ملي رو من بسته بودم، تيم ملي با من تمرين کرده بود و بدنسازي اش رو انجام داده بود، نتايج درخشان تيم ملي با حضور من و امتيازاتي که من گرفته بودم باعث شد به جام جهاني بريم، اگه مي ذاشتن خودم سرمربي تيم ملي بمونم قدرتمندانه تر صعود مي کرديم!
 
احتمال سوم: آقاي ع.ک هم در برنامه ورزش و مردم با خنده هاي هميشگي شان مي گفتند: واقعا از صعود تيم ملي به جام جهاني خوشحالم، بزرگترين دليل خوشحال بودنم هم اينه که اين روزها براي خنده هام دليل دارم! اين برد نتيجه زحمات و تلاشهاي شبانه روزي و تصميمات فوق العاده دقيق آقاي علي آب ... ببخشيد زحمات و تصميمات خودم و بقيه همکارانم در فدراسيون فوتبال بود، دممون گرم با اين انتخاب مربي مون!
 
احتمال چهارم: آقاي م.م هم با صدور بيانيه اي اعلام مي داشتند: من اين پيروزي رو به همه تبريک مي گم و خطاب به همه گنده باقالي ماقالي ها و قندلي مندلي ها مي گم که دماغ سوخته مي خريم! من خيلي خوشحالم که بيانيه هاي من باعث شد مربي تيم ملي رو تعويض کنند و قطبي سرمربي تيم ملي بشه، چون مطمئن بودم با مربي قبلي هرگز به نتيجه نمي رسيديم ... چي؟! .... راست ميگي؟! ... مربي قبلي خودم بودم؟! من فکر مي کردم مربي قبلي قلعه نويي بوده! کاش زودتر مي گفتين و من اون بيانيه ها رو نمي نوشتم و خودم مربي تيم ملي مي موندم!!
 
احتمال پنجم: ع.ف در برنامه 90 مسابقه پيامکي با اين مضمون مي گذاشت: «به نظر شما علت صعود تيم ملي به جام جهاني چه بود؟! »، و گزينه هايش اين چنيني بوده اند:گزينه اول: عادل فردوسي پور، گزينه دوم: برنامه 90 ، گزينه سوم: مجري برنامه 90 ، گزينه چهارم: سردبير و تهيه کننده نود
 
Posted: Saturday, July 18, 2009 - 3 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: کاش همه اینجوری بودیم

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند:  بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه

پيرمرد غمگين شد، گفت که عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است 

Posted: Saturday, July 18, 2009 - 3 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.

موضوع درس درباره ی خدا بود.استاد پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

کسی پاسخی نداد.

استاد دوباره پرسید:

آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسی جوابی نداد

استاد برای سومین بار پرسید:

آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

برای سومین بار هم کسی پاسخی نداد

استاد با قاطعیت گفت:"پس خدا وجود ندارد."

یکی از دانشجوهاکه به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود اجازه خواست تا صحبت کند.

استاد پذیرفت.

دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسیهایش پرسید:

آیادر این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟

همه سکوت کردند

"آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟

همچنان کسی چیزی نگفت.

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد داشجو نتیجه گیری کرد

که استادشان مغز ندارد.

Posted: Friday, July 17, 2009 - 1 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: جامعه ضعیف

من کی هستم !؟


من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد

 من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
 
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستمدامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

 
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند..

من کی هستم؟

Posted: Tuesday, June 9, 2009 - 2 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

عروسی رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!) گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...!

بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره ( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!

ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

 

عروسی رفتن پسرها:


اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه! 
 

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)

ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشهیا اسپرت...!

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!

خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

Posted: Saturday, May 9, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Computer

ویندوز۷ از زمان ارائه اولین نسخه های آزمایشی بالاخره توانست تا حد زیادی محبوبیت از دست رفته مایکروسافت را باز پس گرفته و با امکاناتی بسیار جالب و کارآیی فوق العاده به یکی از محبوب ترین ها تبدیل شود. این ویندوز در ظاهر بسیار شبیه به ویندوز ویستا بوده اما در عمل کارآیی بسیار بالاتر دارد ، در حالی که قرار است تا در ۵ می نسخه RC این ویندوز برای عموم قابل دسترس باشد اما بسیاری با دریافت این نسخه به قابلیت های جدید این ویندوز پی برده اند. اما در این مقاله قصد داریم تا در ۱۰ دلیل بیان کنیم چرا باید از ویندوز ۷ استفاده کنیم.

- قابلیت جالبی که در نسخه RC به گفته کاربران به این ویندوز اضافه شده است ، امکان استفاده از ویندوز محبوب XP است که به صورت مجازی قابل بارگزاری در ویندوز ۷ خواهد بود. به این ترتیب تا حدود زیادی شرکت هایی که به صورت کامل به ویندوز XP وابسته بوده اند به راحتی می توانند سیستم عامل خود را ارتقاء دهند.

- ویندوز ۷ از جمله نسخه هایی از سیستم عامل ویندوز است که بسیار سریع نصب می شود. پس از نصب و در طی مدت استفاده بسیار سریع بارگزاری یا به عبارت دیگر Boot می شود و در طول مدت کارکرد هم با محیط کاربری بسیار سریعی ، می توان ارتباط برقرار کرد. آزمایشات برروی نسخه RC نشان داده است که این نسخه از ویندوز تنها در مدت ۱۵ دقیقه به طور کامل نصب خواهد شد. نکته جالب این که از هردو ویندوز XP و ویستا سریع تر Boot می گردد.

- در ویندوز ۷ بسیاری از اجزای اضافی که در نسخه های قبلی ویندوز و در مرورگر و پلیر ویندوز باعث مزاحمت می شد به طور کلی در این نسخه حذف گردیده است . البته حتی می توان خود هسته نرم افزار را هم از بین برد. برای مثال کاربر دوست به جای IE از یک مرورگر دیگر استفاده نماید ، در این صورت به راحتی می توان IE را تا وقتی که دوست دارد خاموش نگه دارد.

- ویندوز ۷ به طور کامل و البته بهتر از هرویندوزی از انواع درایورها و نرم افزارها پشتیبانی خواهد کرد. در ویندوز ویستا وقتی ویندوز نصب می شد بیشتر قطعات قابل شناسایی نبود و باید حتما درایور آن نصب می گردید ، اما در ویندوز ۷ بیشتر درایورها به آسانی شناخته و برای ویندوز تعریف می گردد. نکته بعدی هم این که تمامی قطعاتی که با ویندوز ویستا سازگار بودند حالا با ویندوز ۷ سازگاری مثال زدنی خواهند داشت.

- ویندوز ۷ با NetBook ها هم سازگاری کاملی دارد. این رایانه ها که تقریبا کوچک شده Laptop ها هستند ، قدرت پردازشی آن ها را ندارند اما دسترسی کاربران را به اینترنت وبه طور کلی امکانات دیگر آسان می سازند . این رایانه ها بسیار سبک وزن و البته قیمت مناسبی هم دارند. ویندوز ۷ با این دسته از رایانه ها هم سازگار است.

-در ویندوز ۷ نرم افزارهایی که در نسخه های قبلی ویندوز هم یافت می شدند حالا به شکل و شمایلی دیگر به روز رسانی شده اند. Calculator ، Paint و Wordpad نمونه بارز این نرم افزارها به شمار می روند که با تغییراتی جالب و اساسی رو به رو شده اند.

- در ویندوز ۷ User Account Control به شکل ویندوز ویستا دیگر آنقدر ملال آور نبوده و دیگر خبری از آن نیست.

- پوسته جالب تر حتی از ویندوز ویستا را باید در ویندوز ۷ جست و جو کرد. محیط Aero این ویندوز خیلی جالب تر شده است. وقتی برروی پنجره کلیک می شود ، پنجره های دیگر محو و البته شفاف می شوند.

- ویندوز ۷ قدم به قدم مشکلات رو حل خواهد کرد. قدم به قدم مشکل را بررسی و به سوالات کاربر در مورد مسائلش پاسخگو خواهد بود. چرا که به سادگی از مشکل تصاویر ممتد تهیه خواهد شد و بدین ترتیب به سادگی قابل پاسخگویی و پشتیبانی خواهد بود. Problem Step Recorder نام این ابزار جالب در ویندوز ۷ خواهد بود.

- در نسخه های قبل ویندوز و بیشتر ویندوز ویستا به دلیل مشکلات و عدم وجود یک سری موارد نیاز به دانلود و نصب نرم افزارهای جدید بود و به این ترتیب ویندوز سریعا به اصطلاح سنگین شده و باعث کاهش کارآیی سیستم عامل می شد اما در ویندوز ۷ این مشکل حل شده و حتی اگر نرم افزارهای زیادی هم برروی سیستم عامل نصب شود هیچ گونه کاهشی در کارآیی سیستم مشاهده نخواهد شد.

این موارد تنها بخشی از قابلیت های این سیستم عامل جدید مایکروسافت بود ، تنها کسانی متوجه کارآیی و تفاوت عملکرد این ویندوز خواهند شد که آن را خودشان حس نمایند.

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 1 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

اين اصول مختص بين خودشان ميباشد . اين رفتار بر طبق موارد زير عمل ميشود .

 رعايت نوبت صحبت ( اجازه دادن صحبت به ديگران ) که بر اساس آن روابط دوستي ؛ صميميت و برابري شکل ميگيره و در اين گونه موارد با بکار بردن کلماتي ( بچه ها بياين ، ما بايد ) که نشان دهنده تعاون و همکاري است استفاده ميشود.

 در گروه دختران اگر کسي پيشنهادي بدهد ديگران هم آن را قبول ميکنند بدليل ( تبادل اسرار و اطلاعات )

 وفاداري و محرم دروني ترين احساسات از ويژگيهاي دوستي بين دختران که ميتواند حامل خطرناکترين اطلاعات شخصي راجع به دوست خود باشد و به محض فاش شدن رازها پايان دوستي فرا ميرسد.

 نقد و بررسي دختران که اکثر اوقات با گفتار و رفتار تعارض آميز و روابط رئيس و مرئوس نيست. چرا که باعث ميشود برابري از ميان آنها از بين برود، دختران اين نقش رياست را معمولا در برخورد با خواهر و برادر کوچکتر دارند.

 در هنگام اعتراض عادي ، خواستهاي خود را جمعي بيان ميکنند و به آن جنبه فردي و شخصي نميدهند.

 بدجنسي وقتي بوجود ميايد که دختري بر عليه دختر ديگر بخواهد بسيج شود تا ارتباط را پايان دهد و معمولا دختران ديگر را بر عليه وي ميشوراند که اعلام کند اين عملش بر اساس هوي و هوس شخصي نيست بلکه تصميم جمع است.

 دختران منبع و منشاء انتقاد را پنهان ميکنند و انتقاد را هميشه از زبان شخص سوم مطرح ميکند.

 دختران صميميت را بر اساس داده هاي اطلاعات و محرم بودن ميسنجند.

 براي کسب موفقيت احتماعي دانستن صحيح اين روابط و قواعد بسيار ضروري است

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

 سینه جلو , باسن عقب , دماغ سر بالا
 همشون میگن به هیچ پسری اطمینان ندارن اما با 10.000 تا پسر دوستن.
 همشون قبل از اینکه باهات دوست بشن BF (دوست پسر ) نداشتن هیچ وقت.
 BF شون مال خودشونه اما خودشون مال همه هستن.
 همشون از دم خالی بندن.
 هیچ وقت روز تولدت یادشون نیست.
 خیلی اتفاقی وقتی باهاشون دوست میشی 4 روز بعدش تولدشونه.
 همیشه کیف پولشون رو تو خونه جا گذاشتن.
 همیشه فوق تخصص آرایش زننده دارن از این آرایشایی که وقتی می بینی حالت به هم میخوره.
 همیشه 3 یا 4 تا خواستگار دکتر و مهندس دارن.
 همه ی پسرای دنیا رو نگاه می کنن اما نباید BF شون حتی یک دختر غریبه رو هم ببینه.
 همشون از دم مریم مقدسن

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

چگونه دوست دختر پيدا كنيم؟

اصلا نگران نباشید چون دخترها زياد شدن و در حال ترش شدن هستن!!!پس نيازي نيست كه ما پسرهاي گل دنبال اونها راه بيفتيم(ولي بايد حتما راه بيفتيم) حالا ما در اينجا فرض مي كنيم كه اونها ناز مي كنن اگه زشت بودي چه كار بايد كني؟؟؟هيچ مي دوني يا نه؟؟؟؟پس بخون خوب اين كه كاري نداره كه...ابروهات رو بگير...كرم سفيد كننده بزن...دماغت رو عمل كن...
خلاصه هر چي داشتي بزن
حالا بگذريم اينا رو كه زدي مي ري پيشه دختره چشمات رو ببند و بهش بگوووووو مي خوام يه رابطه دوستانه با شما برقرار كنم(منظورم رابطه سالمه)البته اصلا انتظار نداشته باشين كه همون اول بگه باشه عزيزم بيا با هم دوست بشیم.
البته اونجا بايد شماره تيليفونت رو بدي...آخه اگه ندي نميشه....شماره رو كه دادي بعد برو....اون خودش بعد از 1 هفته حالا بستگي به دخترش داره...بهت بابت اون حرفت مي زنگه....و حالا بايد اينجا خودت يه جوري طرف رو راضي كني....اينجاش
ديگه به من ربطي نداره...آخه هر كس يه جوريه...
اگه نشد فقط كار رو به خون و خونريزي نكش....آخه به من ربطي نداره...شتر ديدي نديدي....من بي تقصيرم.

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

زنها كلا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن:‌

گروه اول زنهائي هستند كه مردها رو بدبخت ميكنن!

گروه دوم زنهائي هستند كه اشك مردها رو در ميارن!

گروه سوم زنهائي هستند كه جون مردها رو به لبشون ميرسونن!

گروه چهارم زنهائي هستند كه كاري ميكنن مردها روزي 18 بار‌آرزوي مرگ كنن

گروه5 زنائي هستند كه به اشتباه فكر ميكنن جزو هيچكدوم از گروههاي بالا نيستن

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

دختر:
نوعي دستگاه بهانه گير، انگيزه اي براي اين که آدم مثل خر کار کند. طيف آن از اهل تريپ پسرکش شروع تا شير برنج سيب زميني نما ادامه مي يابد.
کسي که درس مي خواند درس مي خواند درس مي خواند و البته يک هنر ديگر هم دارد که آن هم اين است که درس مي خواند احتمالا اگر درس خواندن نبود، دخترها با کاشتن ابرو و برداشتن قسمت هاي اضافي دماغ ماجرا سعي در زدن پوز پسرها مي کردند. تنها موجوداتي که در مقابل دشمن مشترک (پسرها) اختلاف پيدا مي کنند. معمولا رفتن به سربازي را مثل دسته هونگ بر سر پسرها مي کوبند!
پدر:
صاحب پول، اختيار. انواع باحال آن با به ياد آوردن خاطرات دوران نوجواني و جواني خود ضربه اي به پشت پسر خود زده و با گفتن الفاظ تحبيبي چون: «اي پدرسوخته » و «ببين چي تربيت کردم » او را به سمت هدف مشايعت مي کند. ورژن هاي ضد حال آن هم به مثابه سد کرج در مقابل جفتک پراني هاي محصول زندگي اش مقاومت مي کند.
ماشين:
وسيله اي که آدم با آن اوقات فراغتش را که چيزي حدود 20 ساعت مفيد در شبانه روز است در حاشيه خيابان هاي شهر پر مي کند. معمولا بايد با آن گازيد تا موتورش از حلقش در بيايد. نصب انواع اگزوز، بادگير و سر اگزوز و انواع خفن آلات ديگر باعث مي شود آدم ذره اي از قافله جوانان و پير مردان ساده سوار دور شود. لايي مي کشم پس هستم! البته با تابلو کردن ماشين موردنظر کمي موارد منکراتي! گريبانگير آدم مي شود که آن را هم بي خيال! ماشين صافکاري نقاشي نشده، ماشين دخترها و کودکان نابالغ است!
درس:
ضد حالي که از ب کمپلکس هم بدمزه تر است. معمولا پدر و مادرها با کوبيدن آن بر سر پسرشان ابتدايي ترين حقوق يک بشر (مثل اجاره خانه مجردي، پول توجيبي يوروريي و هزينه سفر ماهانه به پاتايا و حومه) را از آدم دريغ مي کنند. درس خواندن نه تنها باعث پيشرفت پسرها نمي شود، بلکه آنها را به ميدان رقابتي مي کشاند که در آن جلوي دخترها کلي دختر مي شوند! شاعر در اين باره گفته است:
از درس سخن گفتن و از درس شنيدن
با مردم بي درس نداني که چه درد است

خواهر:
کسي که باعث ارتعاش رگ آدم مي شود. تعقيب او و ريختن پته اش روي آب لذت بخش ترين تفريح بشري است. معمولا با لوس کردن خود پيش پدر و مادر سعي مي کند امتيازهاي دولا پهنا بگيرد.
اما خوب وقتي پاي تقسيم ارث و اينها مي رسد چنان ضايع مي شود چنان ضايع مي شود که نايژک هاي آدم هم حال مي آيد.

بعدالتحرير:
مباحثي که اگر در حيطه اين موضوع به آنها مي پرداختيم سانسور مي شد:
والنتاين، همسايه، همکلاسي، اطاق، خانه اي که کسي در آن نيست (موسوم به خ خ)، کنار خيابان و..

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

خانم های فمینیست

این دست از خانم ها تصور می کنند که تمام ناخوشی های زندگی از مردها نشئت می گیرد و تنها کاری که که یک مرد می تواند انجام دهد این است که آلت تناسلی خود را قطع کرده و یک جفت تخمدان به خود پیوند بزند. آنها تصور می کنند که وجود خانم ها، فرشته وار است و می توانندتمام دنیا را عوض کنند، البته فقط در صورتیکه معضل ''مردسالاری'' از جلوی پای آنها برداشته شود. رفتار این مدل خانم ها با آقایون اصلا مناسب و قابل قبول نمی باشد. شما می توانید آنها را به راحتی از شعار معروفشان تشخیص بدهید، چرا که همیشه زیر لب زمزمه می کنند : ''تمام مردها با آلت خود فکر می کنند.'' بهتر است در هر شرایطی از آنها دوری کنید.

 خانم های پولکی

خیلی ساده و راحت: او تنها به خاطر پول با شما رابطه برقرار می کند. او خیلی زود با شما صمیمی می شود. آنها از آقایون انتظار دارند که تمام هزینه های زندگی آنها را برآورده سازند، تنها به این دلیل که آنها از نظر زیست شناختی مونث هستند. آنها تصور می کنند که یک مرد باید هزینه نوشیدنی، شام، مسافرت، گل، جواهر و .. را بپردازند بدون اینکه هیچ گونه وظیفه جبران و یا تلافی بر گردنشان بیفتد. او هیچ چیز نیست جز یک انسان مادی. فکر می کنند که زنانگی شان از طلا درست شده است و میلیون ها دلار می ارزد. او یک طماع دغل باز است. او فقط به فکر بر آورده کردن نیازهای خودش است و برای دیگران هیچ اهمیتی قائل نیست. و بهتر است که حواس خود را جمع کنید، چراکه عده بسیاری از دخترهای جوان جزء این گروه قرار دارند.

 خانم های رمانتیک

این نوع خانم ها زندگی خود را بر طبق فیلم های عاشقانه و کتاب های رمان سپری می کنند. او هر شب به تنهایی به خانه می آید و مجله های مربوط به عروسی را ورق می زند و در عین حال در انتظار شاهزاده ای است که با اسب سفیدش از میان آسمان به زمین فرود آید و او را سوار بر اسب سفیدش کرده ، به جایی ببرد که هیچ مشکلی وجود نداشته باشد، تا بتوانند به خوبی زندگی کنند. آنها دخترهایی هستند که توسط پدر و مادرها و خانواده هایشان نازپرورده بار آمده اند و چیزی از واقعیات زندگی، نظیر پرداخت صورتحساب ها و تمیز کردن دستشویی ها نمی دانند. او انتظار دارد کسی تمام مدت از او مراقبت و نگهداری کند، شب ها ملافه را بر رویش بکشد و تمام شب بر بالینش بیدار بماند تا مبادا او خواب بدی ببیند و بترسد. فرار کنيد.

 خانم های بدگمان

این خانم تمام خصوصیات منفی افراد رمانتیک را با خود به همراه دارد. او همیشه جزء ''زخم خوردگان'' اجتماع است. کسی که در روابط گذشته خود شکست خورده و به طور ناخودآگاه از برقراری ارتباط مجدد واهمه دارد. ارتباط شما با این افراد به جایی راه نمی برد، چرا که آنها در ابتدا علاقه فراوانی از خود نسبت به شما نشان می دهند، اما پس از چندی اثری از آن باقی نخواهد ماند. و این چرخه همچنان ادامه پیدا می کند. شما همیشه در رابطه خود با او سردر گم هستید. با شما قرار ملاقات می گذارد و معاشقه راه می اندازد، اما رابطه شما فراتر از یک دوستی ساده نمی رود. تنها چیزی که تحویل شما می دهد یک مشت معذرت خواهی بیهوده است. هیچ وقت به اندازه کافی برای شما زمان ندارد؛ شما هم که به اندازه کافی غم و غصه برای خودتان دارید، پس بهتر است با چنین زنی ارتباط برقرار نکنید.

 خانم های عصبانی

مثل خانم های فمینیست خانم ها عصبانی نیز دل خوشی از مردها ندارند. آنها به مردها اهانت می کنند، و می توانند بدی ها و خطاهای تمام مردانی را که از ابتدای زندگی با آنها ملاقات کرده اند را به سادگی به خاطر بیاورند. برای خانم عصبانی چیزی به عنوان ''مرد خوب'' وجود ندارد و تمام مردها ''احمق'' و ''عوضی'' و ''کثیف'' هستند. خون آنها از دست مردها به جوش می آید و در هر لحظه می توانند مانند یک کوه آتشفشان منفجر شوند. برقرای ارتباط با این نوع خانم ها مساوی است با ورود به تراژدی و داد و فریاد ، پس بهتر است عقب بایستید.


 خانم های نامطمئن

در نگاه اول چنین خانم هایی خیلی خوب جلوه می کنند؛ با شما به مهربانی رفتار می کنند و خوش مشرب هستند. اماچیزی نمی گذرد که ترس های درونی اش پدیدار می شوند. روزی 10 مرتبه به شما تلفن میزند تا بپرسد ''رابطه در چه حالی است؟'' یا اینکه ''تنها می خواهد صدای شما را بشنود.'' او می خواهد مطمئن شود که به اندازه کافی جذاب است؛ دائما نگران آرایش صورت و موها و همینطور لباس هایش می باشد. او محتاج و نیازمند است و همواره با این ترس زندگی می کند که مبادا آقا او را به خاطر ''خانم بهتری'' ترک کند. این دسته از افراد خیلی زود خود را آویزان شما می کنند.


 خانم های هرزه

اخلاق این خانم ها واقعا عجیب و غریب است. آنها افراد نا مطبوعی هستند که به دیگران با چشم حقارت نگاه می کنند و فقط به خودشان اهمیت می دهند و اصلا مهم نیست که قلب دیگران را بشکنند و آنها را آزرده خاطر سازند. بیشتر خانم های هرزه به فکر پول و مال و منال نیز هستند درست مثل خانم های پولکی. آنها معمولا خوش قیافه و خوش لباس هستند و به راحتی با اخمی که در چهره دارند قابل شناسایی می باشند.


 خانم های منم منم

مثل خانم هرزه، خانم منم منم نیز فقط برای خودش ارزش قائل است. او می خواهد که همیشه مرکز توجه قرار گیرد و هر کاری که می خواهد انجام دهد و هر کجا که می خواهد برود. او خود خواه و خود محور است. شیفته خودش می باشد و به عنوان ''دختر کوچولوی بابایی'' بزرگ شده، و انتظار همان توجهات را از شما دارد. هر چند این امکان وجود دارد که شما از مصاحبت دخترهای لوس و مامانی لذت ببرید، اما باید تا آنجا که می توانید خود را از آنها دور نگاه دارید.


 خانم های نا امید

شرایط هر طوری که می خواهد باشد این خانم فقط به ازدواج فکر می کند – آن هم همین حالا – برای او مهم نیست که شخص مورد نظر چه کسی است و شغل او چیست. تا زمانی که مردانگی داشته باشد، می تواند او را راضی نگه دارد. مراقب این یکی هم باشید!


 خانم های دمدمی

او در ابتدا از خیلی چیزها چشم پوشی می کند که همین امر باعث جذب شدن مردها به سمتشان می باشد. او به شما چیزی را تحویل می دهد که دقیقا توقع شنیدش را دارید؛ اما زمانیکه رابطه عمیق تر شده (یا به ازدواج کشیده می شود) شما تازه با چهره حقیقی او آشنا می شوید. بانویعزیز شما یک شبه، تبدیل به یک آدم حریص، طماع، پولکی، و حیوان صفت می شود که اگر به خواست هایش نرسد شما را عذاب خواهد کرد.


 خانم آزار دهنده

معمولا این مدل خانم ها از یک کیلومتری قابل تشخیص هستند. آنها با شما معاشقه می کنند و جاذبه های جنسی شان را به نمایش می گذارند. گاهی اوقات به دنبال مردهای پر سن و سال تر هستند. آنها اغلب مردها را از نظر جنسی تحریک می کنند و بعد راه خود را می گیرند و می روند. آنها مردها را مانند زنبورهایی که به سمت عسل کشیده می شوند به سوی خود جلب می کنند. هر طوری که با شما رفتار کنند، هیچ گاه نباید به آنها اعتماد کنید زیرا اگر مرد بهتری را پیدا کنند به سادگی آب خوردن از شما دل کنده و به سمت او می روند.


 خانم قدرت طلب

آنها انسان های پستی هستند که می خواهند قدرت کنترل تمام امور زندگی شما را به دست گیرند. آنها به شما می گویند چه لباسی بپوشید، کجا بروید، با چه کسی صحبت کنید، با چه کسانی می توانید دوست باشید، چه چیزی می توانید بخورید... و خلاصه همه چیز. و اگر بخواهید در مقابل عقاید آنها از خود مقاومت نشان دهید، اخم هایشان در هم فرو می رود، شما را از سکس محروم می کنند، گریه و زاری راه می اندازند و از هر سلاح و تاکتیک دیگری که بلد هستند کمک می گیرند، تا شما را از پای در آورند و چاره دیگری جز سر فرود آوردن در مقابل خواست هایشانرا برایتان باقی نخواهند گذاشت.


ما به شما اخطار دادیم!

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

یه دختر 18 ساله:به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه
دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند.

دختر 32 ساله: کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه

دختر 42 ساله :تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید) یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه

دختر 52 ساله: او فقط مي خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته

دختر 72 ساله: تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

توصیه های کاربردی،مخصوص پسر هایی که زن گیرشون نمییاد:
نکته :این مورد را همه پسر ها بخونند چون شاملِ همه میشه.
اولین دختری که به تورتون خورد ازش شماره بگیرند (ولی چون در این کار استعداد ندارید بهتره دور اینکار را خط ِ قرمز بکشید)
اگه خواستید دختری را زیره نظر بگیرید (که بیخود کردی) باید زیر چشمی طوری که متوجه شما نشه زیره نظرش بگیری...
نکته:چون در این کار هم مثل مورد ِ (1) ..... ندارید ، بهتره عینک بزنید.
اگه دختری را دیدید که تنها نشسته سَرِ صحبت را باهاش باز کنید
و به مورد ِ (1) مراجعه کنید .
نکته: قبلش دورو بر تان را یه نگاهی بندازید چون ممکنه یه دفعه ای یه دست از عقب اون گردن ِ نسبتاَ نحیفتان را بچلاند.
به هر دختری که رسیدید سلام کنید و خود را بچه مثبت نشون بدید
ولی مواظب بعضی لنگه کفش ها باشید.
اگه خواستگاری هر دختری رفتید و جواب رَد شنیدید نااُمید نشوید خواستگاری یکی دیگه بروید گرچه بازم جوابِ رَد می شنوید.( پسر بايد پر رو باشه)
اگه یه دختری را خیلی دوست دارید ولی به شما محل نمی ده، با یه دختره دیگه بیرون برید طوری که اون شما را ببینه .
نکته:که در این صورت نه تنها به شما دیگه محل نمی ده ،تا کفش هم نثارتان می کنه.
تا می توانید سن ازدواج را ببرید بالا چون دخترها،دختر ِنارنج و ترنج اند که ازآفتاب و سایه می رنجند.
اگرچه ریسکش خیلی بالا است, ممکن دیگه کسی بهتون دختر نده،
چون ترشی هم تاریخ اِنقضا داره,تا یه حدی می توان تحملش کرد.
نکته:در صورت موفّق نشدن در این مورد یه ظرف حتماً آماده کنید.
حتماً میپرسی برای چی؟ خوب دیگه، برای ترشی.(ادم كه انقد خرفت نميشه)
اینقدر سرِ کوچه و خیابون ها کیشیک نکشید,که شاید شتر بخت رد بشه و شما بهش التماس کنید که شاید در خونه شما هم بخوابه .
نکته:ممکنه شتر بخت را با شتر ؟ اشتباه بگیرید واونم بخوابه و دیگه بلند نشه.که در این صورت(فاتحه مع صلوات)...
اگه دانشجو(یا سرباز) هستید,از خوردن غذاهای اونجا جداً خود داری کنید
اگه قیافه نداری،اشکال نداره عوضش ماشین داری ...
چی؟!!ماشین نداری... اشکال نداره عوضش خونه داری...
بازم چی؟!! خونه هم نداری...خوب مشکلی نیست چون کار ِ،را که داری بعداً هم؛میشه خونه و ماشین خرید.
وای نگو که کار هم نداری!!! ترشی هم که اُفتادی، پس بهتره بری یه جایی خودت را گمو گور کُنی.
یه توصیه : اگه قیافه نداری؛ نری... ابروهات را برداری،صورتت را تیغ بزنی، یکمی از لوازم آرایشی مامان جونت کش بری، همین جوری خوبی (فقط یکمی سرو وَعظت را درست کن).
اگه از دوست دختر و هم دانشجویی به جایی نرسیدی چاره ای نداری جزء این که، بری سراغ همون دخترها فامیل...
اگه از قبل سابقه ات خراب نباشد کارت زیاد هم مشکل نیست، ولی... شما که تو 7 آسمون یه ستاره هم ندارید کارتون خیلی مشکله اما من کُمکتان میکنم :
تنها لطفی که میتونم بکنم اینه که هُلتون بدم، که در این صورت هم ممکنه از چاه در بیاند و بی یُفتید تو درّه (خوب عوضش از دست یکی از سیریش ها راحت می شیم).
اگه از هیچ کدوم از این ها به نتیجه نرسیدی حتماً مشکل از خودت است بهتره بری پیشه یه روانپزشک اگه اون گفت مشکلی نداری!!! آخه... پس بد شانس هستی، برو خودت را دخیل کن به یکی از این امازاده ها شاید حاجت بگیری(دیگه باقیش با خداست و ما هم دیگه دخالت نمی کنیم).

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

هميشه از نام خانوادگی شما استفاده می شود

مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است

براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد

در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد

دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند

جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست

لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.

ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد

همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند

گر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمی گیرد

رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است

 با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد

وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد

بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد

مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد

حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد

ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد

هر ساعتی دلتون بخواد میتونید از خونه بیرون برید و هر ساعتی دلتون بخواد میتونین برگردین

 ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

واسه اینکه وقتی سوار اتوبوس میشیم اگه صندلی ها هم خالی باشه میریم ته اتوبوس، تو ترافیک، چله تابستون، 1 ساعت سرپا وای میستیم، شاید بند کیفه دختره گیر کنه بهت.

واسه اینکه وقتی تو خیابون راه میریم، کافیه فقط یه دختری از کنارمون رد شه، گردن نیست لامسب( معذرت، آخه آدم عصبی میشه دیگه)، مثل جغد 180 درجه گردنه می چرخه.

واسه اینکه وقتی یه ماشین گیرمون میاد، پا میشیم میریم یه جایی مثله جردن، اونجا صد بار یه خیابون رو بالا و پایین میریم، 100 بار بوغ میزنمیو 200 بار ترمز، بعدشم میزنی به یه پیر زنه، اون موقع هستش که آخر روز میشه.اون لحظه آدم آرزو می کنه که بره تو توالت عمومی خودش رو دار بزنه.(ربطش رو به توالت عمومی خودت پیدا کن)

واسه اینکه وقتی میریم کوه، پشت دختره میری بالا از کوه، بعدش کم میاری و رنگت سرخ میشه و تازه می فهمی که دختره کوهنورد بوده

واسه اینکه وقتی حس غرورت گل میکنه میبینی دختره داره با یه پسره دیگه دعوا می کنه میری جلو، با پسره دعوا میکنی، بعدش که خوب کتکه رو خوردی می فهمی که یارو داداشش بوده

واسه اینکه وقتی یه دختر کنار پسره میشینه تو تاکسی، و پسره می خواد استفاده ی معنوی ببره، 10 برار مسیرش رو میره تا با دختره باشه، وقتی که دختره پیاده میشه، میره تو رویا، اون وقته که می فهمه به جای میدون ولیعصر، رسیده به تجریش. و وقتی که بر می گرده با تاکسی، می فهمه که تمام پولش رو داده به تاکسی قبلیه، و اونجا یکم مشتمال میبینه از راننده تاکسیه و بعدش فحشه که به خودش میده.

اما آخرشم ما نفهمیدیم این دخترا چی دارن که پسرا اینقدر دنبالشونن ؟ شما میدونید ؟  یا شایدم برعکس

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

. استغفرا... مگه ننه آخر زمون شده که دخترها برن پسربازی. از من به دخترها نصیحت شما پسرها که اومدن سراغتون دختربازی کنن خودتونو براشون لوس نکنید و شما هم بازی کنید. این میشه پسربازی. ولی از این که بگذریم واقعا به نطر من دخترها خیلی به آموزش در این زمینه نیاز ندارن. شاید بیشتر از نود درصد دختر ها به طور غریزی می دونن چطور با پسرها رفتار کنن که اونا رو شیفته ی خودشون بکنن. درحالی شاید فقط ده در صد پسرها به طور غریزی دختربازهای خوبی باشن.

دلیلش هم خیلی سادست. رفتار پسرها معمولا از یک سری اصول و منطق خاص پیروی می کنه که برای دخترها کاملا قابله پیش بینیه در حالی که رفتار دختر ها ... قربونش برم هیچ منطق خاصی توش نیست. نمیگم خودشون آدم های منطقی ای نیستن ها. حالا بر ندارید ایمیل بزنید که چرا به ما دخترها گفتی بی منطق. می گم رفتارشون و عکس العمل هاشون منطقی نیست. به دختره میگی برو اون ور حوصلتو ندارم، مثله کنه می چسبه بهت . بهش می گی عزیزم قربونت برم تو تنها دلیله من برای زنده بودنی، تو دلش می گه ''خاک بر سره بدبخته زن ذلیلت کنن'' و بلند میشه میره دنباله یک پسره دیگه. نمی گی ، می گه تو اصلا منو دوست نداری و این قصه سره دراز دارد عزیزان من.

مهمتر از اون : دخترخانم های عزیزه من، شما که این مزیت بزرگ رو دارین که احتیاج نیست برین مخه پسر بزنین و پسرها میان سراغتون، پس دیگه مشکل چیه؟ یه لحظه خودتونو بگذارین جای پسرها ببینین چقدر براشون سخته که برن سراغه دختری و اون روی خوش بهشون نشون نده. همیشه پسرها هستند که باید در اکثر موارد یک رابطه پیش قدم بشن و در همه حال این احتمال وجود داره که با امتناع دختر مواجه بشن. پسر باید بره مخو بزنه و برای اولین بار رابطه رو شروع کنه، پسر باید برای اولین بوسه پیش قدرم بشه، پسر باید برای بقیه موارد پیش قدم بشه و در همه ی این موارد دختره هرجا بخواد کافیه بگه نه. کی این وسط ضربه ی اصلیه خیط شدن و رد شدن رو می خوره و حالش تا چند وقت گرفتست و حتی بعضی ها تا چند وقت اصلا بی خیاله دهتر و دختربازه میشن؟ پسره بدبخت. حالا حساب کنید اگر رفتاره مناسب با یک دختر رو هم بلد نباشه دیگه چقدر کلاش پسه معرکس.

البته این رو هم نا گفته نگذارم که یک سری دخترها هستن که اونها هم بلد نیست چه جوری با پسرها رفتار کنن و به اولین پسری که می رسن همچین واله و شیدا میشن که بعدش تو رابطشون لطمه می خورن (بیچاره پسره بعدی که با اونا دوست شه، باید تقاصه قبلیه رو هم پس بده) اشکال کار این جاست که تعداد همچین دخترهایی خیلی کمه و دیگه به سایت نوشتن و این داستان ها نم رسه. ولی اگر این وسط دختری پیدا شد که سواله خاصی داشت می تونه ای میل بزنه و بپرسه. البته به شرطی که ای میلش نامه ی فدایت شوم نباشه!
تذکر مهم: اگر دختری هستید که در مقیاس زیبایی از 10 حداقل نمره ی 9 می گیرید، می توانید نامه ی فدایت شوم هم بفرستید

نکته بعدی برای کسانی که در مورد کم حرف بودن و چگونه از خندوندن استفاده کنیم نوشته بودن، همونطور که قبلا گفتم در این زمینه به تفصیل خواهم نوشت ولی هنوز زوده. چرا؟ چون می خوام اول اصله رفتاره درست در شرایطه مختلف براتون جا بیفته بعد بریم سراغه خنده. دلیلش هم اینه که خندوندن مثل شمشیره دو لبست. اگر ندونین چه جوری ازش استفاده کنین ضررش برای خودتون بیشتره و به چشم دخترا میشین یه دلقکه ساده لوح که تا وقتی می خوان بهتون بخندن خوبید ولی موقع ماچ و بوسه که می رسه می رن سراغه یکی دیگه.

برای الان فقط این نصیحت رو بهتون می کنم که هر چی می تونین راجع به اونچه دور و برتون اتفاق می افته اطلاعات جمع کنید. حالا نرید همه مطالبه کسل کننده ی س س و .. رو حفظ کنید ها. چیزهایی که می تونه برای یک دختر با حال باشه. هرچند دخترهایی هم هستن که مطابله س س براشون جالب باشه (البته این بیشتر تو ایران صحت داره که ماشاا... همه س س دار و س س زده اند) ولی همونها هم از این که بدونن جولیا رابرتز اسم دوقولوهاشو چی گذاشته حال می کنن

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

مامور: كجا داری ميری؟
يه نفر: خونه.
مامور: از كجا ميای؟
يه نفر: از محل كار.
مامور: واسه چی؟
يه نفر: چون كارم تموم شده.
مامور: دانشجويی؟
يه نفر: نه.
مامور: قبلا'' هم دانشجو نبودی؟
يه نفر: نه ، من از اول تنبل بودم!
مامور: حرف اضافی موقوف! بابات دانشگاه رفته؟
يه نفر: نه ، بی سواد بود.
مامور: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!
يه نفر: نمی دونم! اگه دستور ميدين جراحی پلاستيك كنم!
مامور: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟
يه نفر: حسابدارم.
مامور: پس اختلاس می كنی؟
يه نفر: نه ، جمع دارايی ام صد هزار تومان نميشه.
مامور: پس همه ی پولهاتو از مملكت خارج كردی؟
يه نفر: نه ، من تا حالا دلار نديدم.
مامور: حسابدار دانشگاهی؟
يه نفر: نه.
مامور: پس حسابدار كجايی؟
يه نفر: روزنامه.
مامور: پس اينطوووووررررر.....
﴿در اين لحظه مذاكرات جدی تر ادامه ميابد﴾...
مامور: پس معتادی؟
يه نفر: آخ! نه ، من ورزشكارم.
مامور: پس مخالف مايلی كهن هستی؟
يه نفر: آخ سرم! به خدا مخالف مايلی كهن نيستم.
مامور: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدی؟
يه نفر: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملی هستم.
مامور: پس تو بودی روز مسابقه ی ايران و استراليا توی خيابون مست كرده بودی و می رقصيدی؟
يه نفر: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ﴿...﴾ داشتم اصلا'' توی خيابون نيومدم.
مامور: چرا صورتت رو اينجوری كردی؟
يه نفر: مگه چه جوری شده؟!
مامور: برای چی صورتت زخميه؟
يه نفر: شما زدين.
مامور: مشروب می خوری ، ميای توی خيابون ، سخنرانی می كنی؟
يه نفر: من؟! اينجا كه كسی نيست براش سخنرانی كنم.
مامور: بگو اسم مشروبی كه خوردی چی بود؟
يه نفر: من نخوردم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس جانی واكر. از كجا خريدی؟
يه نفر: من نخريدم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.
يه نفر: به خدا من اصغر سياه رو نمی شناسم.
مامور: غصه نخور! بعدا'' كه اصلاح شدی اول روزنامه رو ول می كنی ، بعدا'' با اصغر سياه هم آشنا ميشی

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

 

 

حوالی سال 1230 ه.ش:


مرد: دختره‌ خير نديده!  تا نكشمت راحت نميشم!
زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا  يه بار بلند خنديده!
مرد: بلند خنديده؟! اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: آقا خدا سايه شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.


نيم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه!
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گيره‌ها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمی‌خوره. قول ميده!
زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: خدا شما رو تا ابد واسه ما نگه داره. <more>


يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه و كوزه!): چی؟! دانشسرا؟!  دختره چشم سفيد حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟!
 زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خدای نكرده سكته می‌كنين!  (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!)
زن: آقا الهی صد سال سايه تون بالای سر ما باشه.


حوالی سال 1360:

فرياد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر ميرسه كه: بله؟! ميخواد بره سر كار؟! يعنی من ديگه انقدر بی غيرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار ؟!
زن: حالا تو عصبانی نشو. دوستاش يادش دادن اين حرفا رو! خدا تو رو برای ما حفظ كنه.


همين چند سال پيش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با اين مانتو آستين كوتاه و شلوارك (شلوار برمودا) بری بيرون؟! می‌كشمت! من ، تو رو ، می‌كشم! زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين!
مرد: من اينطوری نيستم! دختر ، لااقل يه كم اون شلوارو پایين‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببنديش بهتره!
زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی!


چند سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روزی كه اومدم خواستگاری گفتم نميخوام زنم اين ريختی لباس بپوشه ، گفتی دوره اين امل بازيها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاكم رو هم كه برای مهريه به نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم گرفتی. حالا ميگی بشينم توی خونه بچه داری كنم؟!

زن: عزيزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق ميگيری؟ تمام حقوقت هم كه برای كرايه تاكسی و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزين و جريمه ماشين ميره! حالا اگه بشينی توی خونه و از بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم ميشه هم بچه عقده ای نميشه! آفرين عزيزم. من دارم با دوستام ميرم باشگاه بولينگ! خدا سايه ات رو فعلا" روی سر ما نگه داره!


چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت ميگم ، ماشين بی ماشين! همين كه گفتم. من قرار دارم ماشينم می‌خوام. می‌خوای بری بيرون پياده برو!
زن: دخترم ، حالا بابات يه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. (بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شيطون پياده می‌شه و بابای گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: عزيزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشيدی!


دو قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1430:

زن: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودی! مثلا" بين دوستات به روشنفكری معروفی. آخه چه اشكالی داره؟ اينهمه سال ما زنها بچه دار شديم و به دنيا آورديمشون ، حالا با اين علم جديد و تكنولوژی پيشرفته چند وقتی هم شما مردها از اين كارا بكنين! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت هميشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟
مرد: پس لااقل بذار بيمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم!
زن: ديگه پررو نشو هر چی هيچی بهت نميگم!
نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بيمارستان به خونه مياد زن با عشوه ميگه: مرد من ، يعنی سايه تو تا به دنيا آوردن چند تا بچه ديگه بالای سر ماست؟


آينده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همديگه نشستن و در حالی كه سبزی پاك ميكنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره... ميگن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شده مردهاست!


- حق با جمشيده... ببينين اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنن! تا وقتی خونه بابامون هستيم كه بايد آشپزی و بچه داری و خياطی ياد بگيريم و توسری بخوريم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون ميدن و زنمون هم استثمارمون ميكنه!


- آره... خب داشتم می گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسمه و اعلاميه هاش هر شب ........


در اين هنگام به علت ورود خانم يكی از مردها ، بحث به زياد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشيده ميشه!


زن: زود باشين تمومش كنين ديگه! درست تميز كن! من نميدونم اين سايه لعنتی شما تا كی ميخواد روی زندگی ما بمونه؟!


حوالی سال 1530 ه.ش:

راديوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای يه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزيز را در جريان آخرين اخبار دنيا قرار ميدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقايقی قبل سايه آخرين نمونه بازمانده از جنس مرد از روی كره زمين محو شد! پس از پايان عمر اين موجود از گونه مردها ، از اين پس نام و تصوير اين مخلوقات را فقط در وب پيج های تاريخی و باستان شناسی می توانيد رويت نماييد. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبرهای جديدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دينگ دينگ!

 

 

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

- اگه بهتون زنگ زد (در اين مسئله فرض بر سعيد نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگين سلام حميد جون.بعد يه دفعه انگار که تازه متوجه شدين بگين اوا خاک به سرم علي تويي؟؟؟؟مي تونين اين سير رو تا هفده باز تکرار کنين ولي بار هجدهم ديگه خطر مرگ داره.من مسئوليتي در قبال اين حادثه ندارم.


 بهش زنگ بزنين و بگين کسي خونه نيست و دعوتش کنين خونتون ، بعد با دختر همسايه بريد سينما و فيلم هوو يا ازدواج به سبك ايرونى رو ببينيد.


 تا يه شوخي کوچيک با شما کرد سريعا جبهه بگيرين و باهاش دعوا کنين. با کلماتي از قبيل:مگه تو خودت خواهر مادر نداري؟...يا يه همچين چيزايي .ولي دو تا سه دقيقه بعد خودتون يه جک فجيع يا افتضاح تعريف کنيد و بعدش بشينيد و قيافه بنده خدا رو تماشا کنيد.


 آرايش شديد بزنيد و از اين شلواراي خيلي برمودا و از اين پيرهن آستين کوتاها بپوشيد و بريد جلوي بنده خدا رژه بريد و وقتي به شما نزديک شد و به دو سه متري شما رسيد ، سرش داد بزنيد و بعدش بشينيد و زجر کشيدنش رو تماشا کنيد.


 عکسهاي دو نفره اي رو که با پسر نوه عمه ي خاله ي پدربزرگ پسر دختر خالتون و يا امثالهم گرفتيد بهش نشون بديد ولي بهش اجازه نديد حتي يه دونه عکس باهاتون بگيره.


 موقع تولدش جلوي دوستاش فقط بهش يه شاخه گل هديه بديد و حالشو حسابي بگيريد و (احتمالا بسته به قدرت و توانايي قلبي و شرايط جوي) بشينيد و سکته شو تماشا کنيد و لذت ببريد.


 همين که تو ماشين بغل دستش نشستين شروع کنين به عطسه کردن و از بوي ادکلن چند صد هزار تومنيش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خريده ايراد بگيريد و بهش بگيد که به اين بو حساسيد.


 وقتي داره باهاتون حرف مي زنه همين که به جاي حساس حرفاش رسيد بي مقدمه موبايلشو برداريد و به يکي از دوستاتون زنگ بزنيد و چهار ساعت و چهل و هشت دقيقه با دوستتون حرف بزنيد و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبايل بذاريد.

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

ايستگاه مخبرالدوله به هر بدبختی بود خودم را چپاندم توی اتوبوس. می خواستم بروم عيادت دوست صندلی سازم كه فتقش را عمل كرده بود. بيمارستان هزار تختخوابی. اتوبوس جای سوزن انداختن نداشت. مسافرها دو پشته سوار شده بودند.محشر كبرایی بود.
- آقا جون برو عقب.
- از ركاب بيا بالا، جلو آينه رو نگير.

خانمی هم پشت سر من خودش را از ركاب كشيد بالا. چنان با سقلمه توی ستون فقرات من زور می آورد و می کوبید كه آه از نهادم در آمده بود. داشت به عقب هلم می داد تا برای خودش جا باز كند، بيايد بالا. بغلش دختر بچه سه چهار ساله ای بود كه دست انداخته بود گردنش، خودش را به زن فشار می داد. كاپشن قرمز خوش رنگی تنش بود. زيرش آنقدر لباس تنش كرده بودند كه عين توپ بسكتبال گرد و قلنبه شده بود. زير كلاه كاپشنش هم كلاه پشمی عنابی رنگی با گل های سفيد سرش كرده بودند.
همين كه زن با دست آزادش چسبيد به ميله، بچه نگاه جستجوگرانه ای به صندلی های اتوبوس انداخت و چون همه را پر ديد ، خیلی جدی از مادرش پرسيد:
- من كجا بشينم؟ هان؟ من كجا بشينم؟
مادر توجهی به حرفش نكرد . داشت خودش را جا به جا می كرد تا تعادل ناپايدارش را کمی پايدارتر كند. دختر بچه كه بی توجهی مادرش را ديد، دوباره سئوال اساسيش را تكرار كرد:
- آخه من كجا بايد بشينم؟ هان مامان؟ من كجا بشينم؟
مادر بچه با بی حوصلگی جواب داد:

- می بینی که جای نشستن نیست عزیزم، باید سرپا وایسیم.

- آخه من می خوام بشينم. خسته شدم از بس وايسادم!
- تو كه بغل منی سوزی جون! وا نستادی كه! فكر كن روی صندلی نشستی.
- آخه من ميخوام رو صندلی راس راسکی بشينم. حالا كجا بشينم؟
مادر كه ديد بچه هيچ جور از خر شيطان پايين نمی آيد، خواست با شيره ماليدن به سرش، آرامش كند:
- الان كه پياده بشيم می خوام واست شكلات بخرم.از اون قلنبه هاش كه خیلی دوست داری.
و شروع كرد به تكان دادن بچه. اما دخترك هشيارتر از اين حرف ها بود و در پرسش مصمم و سمج:
- آخه من كجا بايد بشينم؟ هان؟ كجا بايد بشينم؟
مادر ماشين ها را نشان بچه داد:
- اونجا رو نگاه كن سوزی جان. ببين چه ماشين های قشنگيند. اون قرمزه مث ماشين دایی پرويزه.
بچه چند لحظه به خيابان و ماشين ها نگاه كرد ولی خیلی زود يادش آمد كه هنوز جواب سوال اصليش را نگرفته است، و اين بار برای گرفتن جوابی قانع كننده زد زير گريه، حالا گریه نکن، کی گریه بکن:
- آخه من كجا بشينم؟ هان؟ من كجا بشينم؟
مادر كه كم كم داشت مستاصل می شد، با غيظ بچه را تكان تكان داد و به او تشر زد:
- د، آروم بگير بچه! من چه می دونم كجا بشینی! مگه نمی بینی جا نيست؟
اما بچه از توپ و تشر مادر نه ترسيد و نه جا زد ، بلکه بر عکس، با لجبازی و سرتقی تمام و کمی هم وقیحانه، گريه اش را با جيغ همراه كرد:
- من كجا بشينم؟ هان؟ من كجا بشينم؟
مادر با عصبانيت گفت:
- سر قبر بابات!
گريه بچه شديدتر شد. جيغش به عربده و عربده اش به زوزه تبديل شد:
- من كجا بشينم؟ هان؟ من كجا بشينم؟
یکی از كسانی كه تخت و بخت روی صندلی ولو شده بود ، با خونسردی به زن گفت:
- سرکار خانوم، هر چی شما باهاش تند تر حرف بزنيد، بدتر لج می كنه! قربون صدقه اش بريد بلكم آروم بگیره !
مادر پيرو اين رهنمود شروع كرد به قربان صدقه ی بچه رفتن:
- قربون شكل ماهت برم، گريه نكن.الان می رسيم خونه، واست بستنی می خرم، آب نبات می خرم، پفك می خرم. الهی من فدای دختر گلم بشم!
بچه بی توجه به قربان صدقه های مادرش، هم چنان عربده می زد و با تندی و تغیر می پرسيد:
- من كجا بشينم؟ هان؟ من كجا بشينم؟
مادر بچه را محكم تر و محكم تر تكان داد. بچه گوشخراش تر و گوشخراش تر جيغ كشيد. سرتقی بچه بد جوری داشت كلافه ام می كرد – یعنی همه را کلافه کرده بود- عصبی شده بودم.توی دلم به اين بچه تخس كه به هيچ صراطی مستقيم نبود، بد و بيراه می گفتم، همينطور به آن سنگ دل هایی كه روی صندلی ها يله داده و ولو شده بودند و يك نفر بينشان نبود كه دلش به رحم بيايد و پا شود جايش را به این زن درمانده و بچه يك دنده اش بدهد. به جوان گردن کلفتی خيره شده بودم كه توی اين داد و فرياد سرسام آور خوابش برده بود و خرخرش با جيغ و فرياد بچه در هم آميخته بود. ماتم برده بود كه چطور می تواند در چنين الم شنگه پر سر و صدایی، اين طور غرق خواب عميق شود! سر جوان گاهی روی شانه بغل دستيش می افتاد و گاهی هم ميان زمين و هوا معلق می ماند. اتوبوس سرعت گرفته بود و با ترمز های ناگهانيش، زن و بچه پیلی پیلی می خوردند و عين آونگ ساعت نوسان می كردند . هيچ كس هم دلش به حالشان نمی سوخت.

پيرمردی كه به سختی تعادلش را حفظ می كرد، با پرخاش گفت:
- آهای، ایها الناس، می خوام ببینم، يه جوونمرد توی اين اتوبوس پيدا نمی شه كه پاشه جاشو بده به اين خانم بچه به بغل تا اين بچه زبون بسته اين طور نعره نكشه؟
کسی جوابی نداد. پيرمرد ديگری گفت:
- عجب دوره زمونه وانفسایی شده! غيرت از جنم ها رفته، حميت باد هوا شده پر كشيده از وجودا رفته، يك جو انسانيت توی وجود کسی نيست.
مرد جوانی به رفيق بغل دستيش گفت:
- سابق بر اين، من هميشه پا می شدم، جامو می دادم به آدمای مسّن، آدمای عليل و عاجز، زنای بچه دار، ولی يه بار حرفی شنيدم كه ديگه پشت دستمو داغ كردم جامو به هيچكس ندم، حتی اگر از بيچارگی مشرف به موت باشه!
جوان بغل دستيش با كنجكاوی پرسيد:
- چی شنيدی؟
- قصه اش درازه، سرتو درد نیارم، يه روز داشتم سوار اتوبوس می شدم. دو تا زن پشت سرم بودند. يكيشون به اون یکی گفت صبر كن آبجی، بعدی رو سوار بشيم، اين یکی تموم صندلياش پر شده، جا واسه نشستن نداره... می دونی اون یکی چی جواب داد؟
- نه، چی جواب داد؟
- گفت، بيا بالا خواهر. یعنی میگی دو تا نره خر بی دم و سم احمق پيدا نميشن پا شن جاشونو بدن به ما دو تا دسته گل؟...از اون روزی كه اين حرفو شنيدم با خودم عهد كردم ديگه هيچ وقت جامو به هيچ احدالناسی ندم. - كه اينطور!عجب آدمایی پيدا ميشن!
- من كجا بشينم؟هان؟ من كجا بشينم؟
پیر مردی كه قدی بلند و هیکلی چهار شانه داشت و كله اش هم كل بود، با غیظ و تحكم گفت:
- بيا اينجا فرق سر من بشين! هی من كجا بشينم، من كجا بشينم، مگه سوزنت گير كرده، بچه؟ اعصابمونو خط خطی كردی با اون زرزرت.
پيرمرد دیگری كه كنار من ، دو دستی به ميله های بالای سرش چسبيده بود و با هر ترمز ماشين يك طرفی سکندری می خورد و روی یکی ولو می شد، غرغر كنان گفت:
- مرده شور اين بچه تربيت كردنو ببرد! اونقدر به قر و فرشون می رسند كه وقت بچه تربيت كردن واسشون نمی مونه... بچه پس می ندازن بلای جون مردم!
خانمی به طرفداری از زن بچه به بغل گفت:
- وا! چه حرف ها!خوب میگین چكار كنه؟ بچه است ديگه، دلش می خواد بشينه، عوض اين حرفها، یکی از اين جوونای گردن کلفتو بلند كنيد، جاشو بدين به اين زن بد بخت تا غائله ختم بشه!
- من كجا بشينم؟هان؟ من كجا بشينم؟
مرد ريز اندامی از ته اتوبوس داد كشيد:
- ساكتش كن خانم اون ورپريده رو. بزن تو سرش تا نفسش ببره!
زن با حالتی مستاصل ناليد:
- ميگين چيكارش كنم حضرت آقا؟ از اتوبوس بندازمش بيرون؟ خب، بچه است ديگه، حرف كه حاليش نميشه، ميخواد بشينه.
زنی كه رديف جلو نشسته و برگشته بود صحنه را زير نظر داشت، گفت:
- اگر خارج بود اين خانم می تونست قانونن از آقايون بخواد بلند بشن اون بشينه.
مردی از پشت سر با لحنی اعتراض آمیز گفت:
- چطور؟ مگه خون خانوما قرمز تر از خون ما آقایونه ؟ یا گلبولای قرمزش بیشتره؟
- خونشون قرمزتر نيست، گلوبولاشم بیشتر نیست، قانون رعايت حال افراد مسن و خانم های باردار و بچه دار را كرده، قانون اونا رو آدمای فهيم با معرفت می نويسند، مثل اينجا هپلی هپو و هردنبیلی نيست كه!

راننده كه جوش آورده بود، داد كشيد:
- يه با غيرت اينجا نيست پاشه، جاشو بده اين خانوم بشينه؟ سرسام گرفتيم از بس اين بچه عر زد.
زنی از عقب گفت:
- خدا بيامرزه با غيرتاشو. همگیشون سینه قبرستون خوابیدن. توی اين دور و زمونه با غيرت كجا پيدا می شه، مرد حسابی؟ تو هم انگار خیلی دلت خوشه ها!
معلوم نشد چی شد كه ناگهان راننده پایش را محکم كوبيد روی ترمز، ما ايستاده ها ريختيم روی هم، زن بچه به بغل هم افتاد روی راننده، راننده هم كه دست و پايش را گم كرده بود محكم تر كوبيد روی ترمز و ما ايستاده ها را از جا كند و انداخت بغل نشسته ها. فرياد های همراه با فحش و بد و بيراه از هر طرف بلند شد:
- اين چه وضع رانندگيه مرد ناحسابی؟ انگار نوبرشو آورده!
- گندشو درآوردی بابا با اون رانندگيت.

- بلد نیستی اتول برونی، مگه مجبوری پشت این ابو قراضه بشینی.
- قبلن توی ده خرکچی بوده، حالا اومده شهر شده راننده شركت واحد. به خيالش اتوبوسم مث الاغ توی دهه كه با هين وهش كنترل بشه!
- آخ كمرم.تو كه پدركمر منو درآوردی خدا مرگ داده، آش و لاشش كردی، مرتيكه نفهم. تازه چار میلیون خرج جراحیش کرده بودم. الهی خیر از جوونیت نبینی.
- من كجا بشينم؟هان؟ من كجا بشينم؟
راننده با شنيدن فريادهای اعتراض آميز مردم، ماشين را پهلوی نهر آب کنار متوقف كرد. ترمز دستی را كشيد. از جايش بلند شد. از جلو صندلی آمد بيرون و يقه اولين جوانی را كه ردیف اول نشسته بود و دم دستش بود گرفت و داد كشيد:
- بلند شو مرتيكه! جاتو بده به اين خانوم!
جوان در حالی كه يقه اش را از دست راننده بيرون می كشيد، فرياد زد:
- يقه رو ول كن عوضی!
پيرزنی كه اول رديف روبرو نشسته بود و ساك بزرگی روی پايش گذاشته بود، برای اين كه جلو الم شنگه تازه را بگيرد، تكانی به خودش داد كه از جا بلند شود:
- صبر كنين. يقه هم ديگه رو ول كنين. الان من پا می شم، جامو ميدم اين خانوم بشينه، بلكه غائله ختم به خير بشه!
و بعد در حالی كه به سختی تقلا می کرد تا از جايش بلند شود، گفت:
- بيا دخترم، بیا جای من پيرزن بشين. حالا كه يه جوونمرد توی اين همه نره غول سبيل كلفت بی شاخ و دم پيدا نمی شه، بيا جای من چلاق بشين.
و در حالی که از صندلی بلند می شد، گفت:

- خانوم جون بیا جای من بشین .

زن، اول نمی خواست قبول كند جای پيرزن بنشيند، شايد وجدانش اين اجازه را به او نمی داد كه جای مستحق تر از خودش را بگيرد . ولی فريادی تشرآميز او را بی اختيار روی صندلی ولو كرد:
- خانم لطفن بتمرگ بذار اين الم شنگه فيصله پيدا كنه.
بچه كه تا آن لحظه اتوبوس را با جيغ و داد روی سرش گذاشته بود، همين كه مادرش نشست و او را روی زانويش نشاند، آرام گرفت، انگار نه انگار كه مسبب اين همه بلوا و غوغا او بوده است!
و بعد در حالی كه اشك هايش را پاك می كرد و مفش را بالا می كشيد، نگاهی به پنجره انداخت و گفت:
- من می خوام دم پنجره بشينم!
زن چنان از ماجرای پيش آمده ناراحت بود كه حرف بچه را نشنيد. بچه دوباره تكرار كرد:
- گفتم می خوام دم پنجره بشينم!
زنی كه كنار پنجره نشسته بود، برای اين كه غائله جديدی به پا نشود، هولکی و با دست پاچگی از جا بلند شد و گفت:
- خانوم جون! بیا تا دوباره دست به جيغ نگذاشته ، جامونو عوض كنيم، بذار بچه بشينه دم پنجره .
زن در حالی كه جايش را با بغل دستيش عوض می كرد، گفت:
- خدا خيرتون بده! بزرگواری كرديد.
بچه كه حالا به آرزويش رسيده بود، ايستاد كنار پنجره و صورتش را چسباند به شيشه، گفت: ماشین دایی پرویز کو مامان جون؟

زن با غیظ گفت: از بس تو جیغ کشیدی، گوشش کر شد، فرار کرد رفت.

بچه با حالتی فیلسوفانه گفت: آخه می خواستم سر جام بشینم.

بعد با لحنی طلب کارانه اضافه کرد: حالا واسم شوکولات و پفک می خری؟

زن با عصبانیت گفت:
- آره جون خودت. واست نه یکی که ده تا می خرم.

بچه حرف مادرش را جدی گرفت و ذوق زده گفت:

- ده تا!؟ آخ جون ده تا!
زن رو كرد به پيرزنی كه جايش را به او بخشيده بود واز او با شرمساری تشكر كرد. پيرزن گفت:
- تشكر نمی خواد خانم جون. وظيفه انسونی هر كسه كه اگر كمكی از دستش بر مياد به همنوعش مدد برسونه. وقتی يه جو انسانيت تو ذات جوونامون نيست، پيرها بايد از خودشون حميت نشون بدهند! من و شما نداره، راحت بشين دخترم، اينقدر خودتو معذب نكن.من هم اينجا می شينم روی زمين!..آن..آن...
و كنار دسته دنده ماشين ولو شد روی زمين. زن گفت:
- اوا، خدا مرگم بده! آخه اين جوری كه نمی شه، مايه شرمندگيه.اجازه بدين من پا شم شما بشينين.
و آمد به خودش تكانی بدهد كه بچه نگذاشت:
- من نمی خوام پاشم مامان جون! من می خوام كنار پنجره وايسم ، خيابونو تماشا كنم. خانوم پيره بذار همون جا بشينه، جاش راحته.
پيرزن خنديد و گفت:
- راست ميگه. من جام راحته... حرف حسابو باهاس از بچه شنيد!

زن با لحنی عذرخواهانه و خجالت زده گفت:
- آخه اين جوری كه اسباب شرمندگيه. آدم از خجالت آب ميشه.
- دشمنات خجالت بكشن مادر جون! اين فرمايش ها كدومه؟
بالاخره راننده اتوبوس رضايت داد که يقه مرد جوان را ول كند، بنشيند پشت فرمان ودوباره راه بيفتد.هنوز بازار بحث و اظهار نظر گرم بود و هر كس چيزی می گفت يا مزه ای می پراند. جوانی كه نزديك من نشسته بود، به بغل دستيش گفت:
- یه وقت باور نکنی ها! اينا همش فيلم بود! زنیکه به بچه هه ياد داده بود، رفتيم بالا كولی بازی درآر تا يه هالويی پیدا شه، پاشه ما بشينيم. دوزاریت افتاد؟ این طوریه... اينا همش شامورتی بازيه، اين هفت خط هارو من می شناسم!
- جدی میگی!؟
- آره جون تو.
- جل الخالق! عجب دور و زمونه ای شده....ديگه آدم به جفت چشای خودشم نمی تونه اطمينان كنه!


حيف كه ديگر به مقصد رسيده بودم وبايد پياده می شدم .نمی توانستم بقيه حرف ها را بشنوم. با خودم گفتم : الان كه بروم عيادت دوستم، ماجرا را برايش تعريف می كنم، سير داغ پياز داغش را هم زياد می كنم تا دوستم کلی بخندد و از فكر و خيال فتقش بيايد بيرون. حتمن ، طبق معمول، دوست صندلی سازم قيافه ای فيلسوفانه به خودش می گرفت و می گفت:
- فتقم باد كرد از بس زور زدم كه بابا جون، بی چوب قانون هیچ كاری از پيش نميره! چوب و چماق بايد بالای سر ماها باشه تا ما رو آدم كنه، تا نباشد چوب تر، فرمان نبرند گاو و خر، ولی كو گوش شنوا!؟

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

با صداي زنگ ساعت سراسيمه از رختخواب بلند شدم. نفربرها را به پا كرده و به سمت ميعادگاه شكم به راه افتادم. صداي خروپف برج ژاندارمري در گوشه آشپزخانه به وضوح به گوش مي رسيد. بنده حقير نيز در اسرع وقت با شيپور بيدار باش «الكتريكي» ارتش خواب آلود ملكولهاي آب را از خواب ناز سماور بيدار ساخته و به آماده نمودن صبحانه براي جناب «شكم قاروقوريان» مشغول شدم. در همين اثناء وزير سلب آسايش سركار عليا مخدره «مامان مامانيان» نيز همچون ماه شب پانزده از درب آشپزخانه نزول اجلال فرموده و برده سراپا تقصير را با آماجي از الفاظ محبت آميز مجاز و غير مجاز! مورد ملاطفت و تفقّد قرار دادند.

در ابتداي امر علت صبح زود بيدار شدن نامبرده را در روز جمعه جويا شده كه بنده نيز دليل عمده اين سحر خيزي غير مترقبه را كوهنوردي در هواي مفرح تهران بزرگ به همراه دوستان شفيق و رفيق اعلام نمودم. چشمتان روز بد نبيند! هنوز جمله فعليه ام به طور كامل منعقد نشده بود كه در عرض كمتر از چند ثانيه طرح محاصره اقتصادي اينجانب مبتني بر «حرام اعلام نمودن نوشيدن كليه شيرهاي خشك، پاستوريزه و ايضاً آن چند قطره شير ترش و گس مزه مادري در دوران طفوليت و متعاقب آن قطع شدن چندر غاز خرجي روزانه به همراه عاق والدين شدن» به اجرا گذارده شد! گوشتان روز بد نشنود، از مرحله اول بازجويي و تجسس در فيلم سينمايي «كميسر متهم مي كند» خلاصي نيافته بوديم كه گرفتار مانور ديدباني و گشت زني واحد هلي برد «مامي گشتاپو» و «بابي ss » در حول و حواشي سوراخ سنبه ها و جيبهاي «پر از خالي» شلوار و كت و كاپشن و كوله پشتي كوهنورديمان شديم.

پس از آنكه ماموران انگيزاسيون خاندان «كارمندالدوله» خيالشان از هر بابت راحت گرديد كه فرزند ارشدشان در راه رفقاي ناباب حتي از خرج نمودن يك پاپاسي هم عاجز بوده و به اصطلاح عاميانه شپش هاي محترم در جيبهاي آقازاده به واليبال ساحلي و فوتبال دستي مشغول مي باشند. نوبت به مرحله سوم تحقيقات بعني ارائه «تئوري توطئه» و كند و كاو و جستجو و تحقيق درباره علل و عوامل بوجود آمدن انگيزه ها و راهكارهاي رسوخ نمودن چنين افكار بودار و مسئله داري به حيطه افكار من و دوستان پشت كنكوريم رسيد! علي ايحال پس از اينكه حسابي سين سوال و جيم جواب شده و در محكمه عدالت روشن تر از آفتاب «باباخان و مامان جان» متنبه و متاثر گرديديم و آنان نيز خيالشان از هر جهت راحت گرديد كه پسر تحفه شان از هر گونه انحرافات فكري و عقيدتي و عملي و علني از مصرف الكل و مواد مخدر و كوفت و زهر مار گرفته تا ساير لوازم و آلات مضر و جوان تباه كن، پاك و منزّه مي باشد و ايشان به همراه ساير رفقاي او شانشان هدفشان از كوه پيمايي در صبح جمعه فقط و فقط ورزش و تندرستي و سلامتي جسم و روح بوده و اصلاً و ابداًً به مانند بعضي از الكي خوشهاي شالوده كج قصد انجام خلاف و منكراتي از قبيل رقص و پايكوبي و بشكن و بالانس و اختلاط با اجناس مخالف را نداشته و ندارند و نخواهند هم داشت، از حضرت «تقصير السلطنه» سوكند شفاهي به همراه فيلمبرداري ويدئويي و چندين و چند تعهد نامه كتبي و محضري اخذ نمودند كه اين بار دفعه آخري خواهد بود كه نسبت به كيان مقدس خانواده و بنيان اسارتبار كنكور و دانشگاه بي تفاوت خواهم شد و اگر خداي نخواسته فقط يك بار ديگر در دام رفيق بازي به سبك غربي هاي لاابالي گرفتار شده و آرمانها و ارزشهاي خاندان و دودمان سنتيمان را به باده فراموشي . بي خيالي سپردم، بدون لحظه اي ترديد و دودلي و رحم و مروتي، جناب «نور سلطان پدر بايف» به همراه فرمانده كل پايگاه جهنمي عاليجناب «مامي نازي» اين حق را براي خود محفوظ نگاه خواهند داشت كه به شيوه پدران و مادران مقتدر شرقي پس از به جاي آوردن كليه مراحل انگشت نگاري و عكس گرفتن از جلو و بغل و بالا به خاطر عدم تمكين و تمرّد و خدشه وارد نمدن به مباني اصيل خانواده، بنده گستاخ و بي شرم جاني صفت را به اشّد مجازات يعني اعدام در ملا خاص با اره برقي «سامسونگ» اسيد جوش «آيوا» و مگس كش «ديجيتال ال جي»، محكوم و مطرود و معدوم بگردانند!!

Posted: Tuesday, April 28, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: Truth

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

Posted: Monday, April 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز


روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!
یه آه از ته دل کشید.
بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.
بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.
اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.
بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.
بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.
بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعداً فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.
ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!
بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!
بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش!

نکات مهم:
۱) چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
۲) آدم منگل هم دل داره!!

(سوال هوش هفته: اين دختره چه جوری اين همه چيز رو بعداً فهميد!

Posted: Monday, April 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

اگه براشون خودتونو بياراييد ميگن که عاشق مونه - اگر نياراييد ميگن خود بين و گستاخه!

اگه براشون لباس شيک بپوشيد ميگن مي خواد دل ببره و اغوامون کنه - اگه شيک نپوشيد ميگن شلخته و بدسليقه ست!


اگه باهاشون بحث کنيد ميگن کله شقه - اگه ساکت بمونيد ميگن تهي مغزه و حرفي واسه گفتن نداره!


اگه ازشون باهوش تر باشيد انکار مي کنند - اگه اونا با هوش تر ازشما باشند دم به دم به رختون مي کشند!


اگه دوستشون نداشته باشيد هي ميان سراغتون و التماس و عز و چز مي کنند - اگه دوستشون داشته باشيد، طاقچه بالا ميگذارند و دلتونو ميشکونند!


اگه بهشون بوسه ندين ميگن دوستش نداريد - اگه بديد ميگن دختره سهل الوصوله!


اگه مشکلتونو بهشون بگيد ميگن بيخودي داري يه چيز کوچيکو بزرگ مي کني - اگه نگيد ميگن بهشون اعتماد کافي نداريد!


اگه سرزنششون کنيد ميگن داريد مادر بزرگ بازي در مياريد - اگه اونا سرزنشتون کنن ميگن به خاطر اينه که نسبت به شما احساس مسئوليت ميکنند!


اگه زير قول و قرارتون بزنيد ميگن به اين دليله که بهشون وفادار نيستيد - اگه اونا زير قول و قرارشون بزنند ميگن : منو ببخش عزيزم، مجبور بودم!


اگه سيگار بکشيد ميگن دختر جلف و سبک سري هستيد - اگه اونا سيگار بکشن به اين دليله که جنتلمن هستند يا اعصابشون خورده!


اگه در امتحان موفق بشيد ميگن شانس آوردي - اگه اونا موفق بشند ميگن به خاطر هوش سرشارشونه!


اگه اذيتشون کنيد ميگن به اين دليله که ظالميد - اگه اونا اذيتتون بکنند ميگن به دين دليله که حق تونه!


حالا با اين حساب دختراي دسته گل چطوري مي تونند با شما شازده پسراي گنده دماغ حرف مفت زن شر و ور گو کنار بيان؟ با شما آقازاده هاي غير واقع بين، خود بزرگ بين، خودستا، غير منطقي و غير قابل اعتماد، و بالاتر از همه لافزن و غير قابل تحمل؛ هان؟ چطوري؟...

Posted: Monday, April 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:
خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:
من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم.

Posted: Monday, April 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

انتخابات برگزار شد و در یک رقابت فشرده میان

آقای احمدی نژاد و آقای ” سید میر حسین  قالیباف ولایتی لاریجانی کروبی رضائی “،

آقای سید میر حسین  قالیباف ولایتی لاریجانی کروبی رضائی به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد

و مراسم تحلیف انجام گرفت و ‏آقای احمدی نژاد از ریاست جمهوری رفت کنار

و برگشت سر زندگی اش و از میوه فروشی ارزون دم خونه حظ کافی برد

و رفت لابلای دست ‏خانواده و مشغول ادامه حیات شد و رئیس جمهور جدید مشغول به کار شد.

‏طبیعتا پس از آمدن رئیس جمهور جدید سبزه های باغ روئیدند و نگهبانان دفتر ریاست ‏جمهوری

لباس های تمیز پوشیدند و در و دیوار را تمیز کردند و همه چیز به خوبی و خوشی ‏پیش می رفت.

تا اینکه یک هفته پس از روی کار آمدن رئیس جمهور جدید،

یک هموطن ‏اینجانب، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت: ‏

هموطن عزیز: سلام برادر! ببخشین، آقای محمود احمدی نژاد تشریف دارن؟

نگهبان گفت: نه برادر عزیز! ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و اینجا نمی آن.‏

هموطن عزیز گفت: یعنی دیگه ایشون رئیس جمهور نیستن؟

نگهبان گفت: نه آقا، اگر فرمایشی دارید می تونین با رئیس جمهور جدید ملاقات کنین….‏

هموطن عزیز گفت: نه، من هیچ فرمایشی ندارم، خداحافظ….

و در حالی که با نگهبان دست ‏می داد سری تکان داد و رفت.‏

فردا ظهر بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند

و آسمان آبی بود ‏که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به نگهبانی مراجعه کرد و

گفت: سلام برادر! حاج آقا ‏محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور، تشریف دارن؟‏

نگهبان گفت: نه برادر عزیز! همونطور که دیروز هم گفتم

ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و ‏اینجا نمی آن.

الآن رئیس جمهور دیگه ای به جای ایشون اومده….‏

هموطن عزیز پرسید: یعنی دیگه ایشون اصلا رئیس جمهور نیستن؟

نگهبان گفت: نه آقا، اگر فرمایشی دارید می تونین وقت بگیرین

و با رئیس جمهور جدید ‏ملاقات کنین….‏

هموطن عزیز گفت: نه، من کار خاصی ندارم، خداحافظ….

و هموطن عزیز در حالی که با ‏نگهبان دست می داد سری تکان داد و لبخندی زد و رفت.‏

روز بعد، بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند

و باز هم آسمان ‏آبی بود که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب به نگهبانی مراجعه کرد و

‏گفت: سلام برادر! جناب آقای حاج محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور، تشریف دارن؟‏

نگهبان عصبانی شد و گفت: نه آقا! دیروز و پریروز هم گفتم

که ایشون دیگه رئیس جمهور ‏نیستن و دیگه اینجا نمی آن. متوجه هستید؟

هموطن عزیز گفت: بله، ببخشید، می خواستم ببینم دیگه ایشون رئیس جمهور نیستن؟

نگهبان گفت: نه آقا، ایشون دیگه اصلا رئیس جمهور نیست، اصلا. ‏

نگهبان خیلی عصبانی شد و گفت: نه آقا! دیروز و پریروز و پس پریروز هم گفتم

که ایشون ‏دیگه رئیس جمهور نیستن و اینجا نمی آن.

مثل اینکه شما متوجه نمی شید من چی می گم؟

هموطن عزیز گفت: چرا برادر، من متوجه می شم که شما چی می گین.‏

نگهبان گفت: پس اگه می دونین که ایشون دیگه رئیس جمهور نیست،

برای چی دوباره همین ‏سووال رو می کنی؟ ‏

هموطن عزیز گفت: من می دونم که ایشون رئیس جمهور نیست و دیگه اینجا نمی آد،

ولی ‏خوشم می آد این حرف رو باز هم از شما بشنوم.

Posted: Monday, April 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

Posted: Monday, April 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

توجه: خواندن این متن اصلا به خانم ها توصیه نمی شود!

۱- نخونید!
۲- اگر خوندید فحش ندید!
۳- اگر فحش دادید به من ندید!

شنبه مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ”فال قهوه روسی یخ زده” بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ”شوهرت واست یه انگشتر می خره” خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

یکشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم کلاسهای “روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس” ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!

دوشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی “ظروف عتیقه”. می گن خیلی جالبه. ممکنه طول بکشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!
سه شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که می خواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

چهارشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس “بدن سازی” و “آموزش ترومپت” ثبت نام کنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!

پنج شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. من واقعاً از این زندگی ”خسته ” شدم! چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

جمعه
مرد: عزیزم! امروز چی ناهار داریم؟
زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!

Posted: Monday, April 27, 2009 - 0 comment(s) [ Comment ] - 0 trackback(s) [ Trackback ]
Category: طنز

زن نگیرید اگه…..شستن ظرف و جارو کردن و نظافت رو بلد نیستید

زن نگیرید اگه…..تحمل شنیدن حرف زور رو ندارید

زن نگیرید اگه…..عاشق مسافرت های مجردی و یا اهل گردش و تفریح هستید

زن نگیرید اگه…..می خواهید زیاد عمر کنید

زن نگیرید اگه…..فکر می کنید حقوق چند هزار تومانی شما برای زندگی شما کافیه

زن نگیرید اگه…..به فکر استقلال فردی و آزادی بیان هستید

زن نگیرید اگه…..از جثه ضعیف و نحیفی بر خوردارید و به فنون رزمی آشنایی ندارید

زن نگیرید اگه…..اهل ذوق و شوق هنری هستید به دنبال یه سوز

زن نگیرید اگه…..رانندگی بلد نیستید

باور نمی کنید از زن دارها بیرسید…….


« Last Page  |  viewing results 1-50 of 65  |  Next Page »
Learn more about: Data Recovery
Short Cuts [X]